قاآنی › در ستایش میرزا تقی‌خان امیرنظام‌ گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امسال ‌گویی از اثر باد فرودین / جای سمن ثریا می‌روید از زمین
گویی هوا لطافت روح فرشته را / پیوند داده با نفس باد فرودین
یک آسمان کواکب هر دم چکد ز ابر / مانا سپهر هشتم دارد در آستین
گویی سهیل و پروین پاشد به خاک ابر / تا برگ لاله بردمد و شاخ یاسمین
بربسته مرغ زیر و بم چنگ درگلو / بی‌اهتمام باربد و سعی رامتین
نبود عجب‌ که بهر تماشای این بهار / غافل ز بطن مادر بیرون جهد جنین
آن باژگونه ‌گنج روان بین‌ که در هوا / آبستنست چون صدف از گوهر ثمین
چون طبع نار ظلمت و نور اندرو نهان / چون صلب سنگ آتش و آب اندرو دفین
گفتم سحرکه بی‌می و معشوق و چگ و نی / تنها نشست نتوان در فصلی اینچنین
بودم درین خیال ‌که نا گه ز در رسید / آن سرو نازپرورم آن شوخ نازنین
شمع طراز ماه چگل شاه‌کاشغر / ترک خطا نگار ختن نوبهار چین
برگرد خرمن سمنش خوشه‌های زلف / گفتی‌ که زنگیانند در روم خوشه‌ چین
مسکین دو نرگسش همه خواب و خمار و ناز / مشکین دو سنبلش همه تاب و شکنج و چین
بنهفته در دو شیطان یک عرش جبرئیل / جا داده در دو مرجان یک بحر انگبین
پنهان رخش به حلقهٔ زلفین تابدار / چون زیر سایهٔ دو گمان نور یک یقین
گفتی نموده با دو زحل مشتری قران / یا گشته است با دو اجل عاقیت قرین
بر توسنی نشسته ‌که ‌گفتی ز چابکی / یک آشیان عقابست از فرق تا سرین
برجستم و ز دیدهٔ خودکردمش رکاب / وزدست خود عنان و ز آغوش خویش زین
آوردمش به حجره و زان یادگار جم / بنهادمش به پیش لباف دو ساتکین
زان سرخ مشکبو که توگویی به جام او / رخسار و زلف خویش فروشسته حور عین
جامی چو خورد خندان خندان به عشوه گفت / دلتنگم از حلاوت این لعل شکرین
نگذاردم‌ که بادهٔ تلخی خورم به ‌کام / زیراکه ناچشیده به شهدش‌کند عجین
گفتم شراب شیرین از روی خاصیت / رخ را دهد طراوت و تن راکند سمین
خندید نرم نرمک وگفتا به جان من / حکمت مباف و هیچ ز دانش ملاف هین
بقراط اگر شوی نشوی آنقدر عزیز / کز یک نفس ملازمت صدر راستین
عنوان عقل و دانش فهرست فال و فر / منشور ملک و ملت طغرای داد و دین
دیباچهٔ معالی تاریخ مکرمت / گنجینهٔ معانی دانای دوربین
کهف امم اتابک اعظم ‌که شخص اوست / آفاق را امان و شهنشاه را امین
اخلاق او مهذّب و افعال او جمیل / رایات او مظفر و آیات او متین
حزمش همه مشیّد و عزمش همه قوی / قولش همه مسلم و رایش همه رزین
دستش هزار دنیا پوشیده در یسار / جودش هزار دریا پاشیده در یمین
ای بر تو آفرین و بر آن ‌کافریده است / یک‌عرش روح پاک ز یک مشت ماء و طین
روز ازل‌که عرض همه ممکنات دید / کرد آفرین به هستی و تو هستی آفرین
بر غرقه‌ای‌که نام ترا بر زبان برد / هر قطره ز آب دریا حصنی شود حصین
اشخاص رفته باز پس آیند چون به حشر / آن روز هم تو باشی اگر باشدت قرین
آبستنان به دل همه شب نذرهاکنند / کز بهر خدمت تو نزایند جز بنین
بسیارکس ز دیدن سائل حزین شود / الاّ تو کز ندیدن سائل شوی حزین
از بس به درگه تو امیران بسر دوند / هرجاکه پا نهی همه چشمست با جبین
آصف اگر به عهد تو بودی ز بهر فخر / کردی خجسته نام ترا نقش بر نگین
حزمت به یک نظاره تواند که بشمرد / ادوار صبح خلقت تا شام واپسین
عهدی چو عهد عدل تو دوران نیاورد / گر صدهزار مرتبه رجعت‌ کند سنین
هر نظم دلپذیر که جز در ثنای تست / مانند گوهریست که ریزد به پارگین
تا آفرین و نفرین این هردو لفظ را / گویند برّ و فاخر هنگام مهر و کین
هرکس‌ که‌ کین و مهر تو ورزد همیشه باد / این یک قرین نفرین آن جفت آفرین
با موکبت سعادت و اقبال همعنان / باکوکبت شرافت و اجلال همشین
روح‌القدس موید و خیرالبشر پناه / گیهان خدیو ناصر و گیهان خدا معین