قاآنی › د‌ر ستایش صدراعظم د‌ام اجلاله فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به راغ و باغ گذرکرد ابر فروردین / شراره ریخت بر آن و ستاره ریخت براین
از آن شراره همه راغ گشت پر لاله / وزین ستاره همه باغ‌گشت پر نسرین
چمن از آن شده پرنور وادی ایمن / دمن ازین شده پر نار آذر برزین
مگر چمن زگل آتش‌ گرفت ‌کز باران / زند بر آتش آن آب ابر فروردین
درین بهار مرا شیر گیر آهو کی است / گوزن چشم و پلنگینه خشم وگور سرین
میان عقل و جنون داده عشق او پدید / میان چشم و نظرکرده حسن او تفتین
دو طٌره‌اش چو دو برگشته چنگل شهباز / دو مژه‌اش چو دوگیرنده پنجهٔ شاهین
قدش به قاعده موزون نه ‌کوته و نه بلند / تنش به حد متناسب نه لاغر و نه سمین
دوچشم زیر دوابرو و دوخال زیر دوچشم / گمان بری ‌که همی در نگارخانهٔ چین
دو ترک خفته و در زیر سر نهان ‌کمان / دو بچه هندو ی بیدار هردو را به‌ کمین
شب ‌گذشته ‌کز آیینه پارهای نجوم / سیه عماری شب را سپهر بست آیین
رسید بی خبر از راه و من ز رنج رمد / به چهره بسنه نقابی چو زلف او مشکین
دو عبهرم شده از خون دو لالهٔ نعمان / دمیده از بر هر لاله یک چمن نسرین
شده دو جزع یمانی دو لعل و از هریک / چکیده ز اشک‌ روان خوشه‌خوشه درّ ثمین
ندیده طلعت او دیدم از جوارح من / ز هرکرانه همی خاست نالهای حزین
مژه به چشمم همی خار زد که ها بنگر / جنون به مغزم هی بانگ زد که ها منشین
ز جای جستم و با صد تعب‌ گشودم چشم / رخی معاینه دیدم به از بهشت برین
شعاع نور جبینش ز سطح خاک نژند / رسیده تا فلک زهره همچو ظلّ زمین
به‌ کف بطی ز میش لعل رنگ و مشکین بوی / بسان آتش موسی به آب خضر عجین
از ‌آن شراب‌ که با نور او توان دیدن / نزاده در شکم مادر آرزوی جنین
چه دید دید مرا همچو باز دوخته چشم / دو لاله‌ گشته عیان از دو نرگس مسکین
چه‌ گفت‌ گفت‌ که ای آسمان فضل و هنر / ز فرقدین تو چندین چرا چکد پروین
چه سوزی این همه نارت که ریخت بر بستر / چه پیچی این همه مارت ‌که هشت بر بالین
مگر خیال سر زلف من نمودی دوش / که‌بر تنت همه‌تابست و بر رخت همه چین
بگفتمش به شبی ‌کابر پیلگون از برف / همی فشاند ز خرطوم پنبهٔ سیمین
ز بس که سودهٔ کافور بر زمانه فشاند / زمین ز حمل سترون شد آسمان عنین
به چشم من دو سه الماس سوده ریخت ز برف / سحرگهان ‌که ز مشرق وزید باد بزین
ز درد چشم چنانم‌کنون‌که پنداری / به چشم من مژه از خشم می‌زند زوبین
چو این شنید ز جا جست و نام خواجه دمید / بهر دو چشمم و پذرفت درد من تسکین
فروغ چشم معالی نظام ملت و ملک / جمال چهر مکارم قوام دولت و دین
خدایگان امم صدراعظم ابر کرم / که صدر بدر نشانست و بدر صدر نشین
به یک نفس همه انفاس خلق را شمرد / ز صبح روز ازل تا به شام بازپسین
به یک نظر همه اسرار دهر را نگرد / ز اولین دم ایجاد تا به یوم‌الدین
زهی ز یمن یمینت زمانه برده یسار / خهی به یسر یسارت ستاره خورده یمین
مداد خامهٔ تو خال چهر روح‌القدس / سواد نامهٔ توکحل چشم حورالعین
ز بهر پاس ممالک به عون عزم قوی / برای امن مسالک به یمن رای رزین
ز بال پشّه نهی پیش باد سد سدید / ز نار تفته‌کشی‌گرد آب حصن حصین
ستاره با همه رفعت ترا برد سجده / زمانه با همه قدرت تراکند تمکین
از آن زمان‌که مکان و مکین شدند ایجاد / ندید هیچ مکان چون تو در زمانه مکین
تو جزو عالمی و به ز عالمی چون آن / که جزو خاتم و هم به زخاتمست نگین
به نور رای تو ناگشته نطفه خون به رحم / توان نمود معین بنات را ز بنین
پی فزونی عمر تو دهر باز آرد / هرآنچه رفته ازین پیش از شهور و سنین
ز بیم عدل تو نقاش را بلرزد دست / کشد چو نقش‌کبوتر به پنجهٔ شاهین
در آفرینش عالم تو ز آن عزیزتری / که در میان بیابان تموز ماء مین
وجود را نبد ار ذات چون تویی زیور / هزار مرتبه کردی عدم بر او نفرین
زمین به قوت حکم تو حکمران سپهر / گمان بیاری رای تو اوستاد یقین
خزان‌گلشن تو نوبهار باغ بهشت / زمین درگه تو آسمان چرخ برین
گرت هزار ملامت‌ کند حسود عنود / بدو نگیری خشم و بدو نورزی‌کین
از آنکه پایهٔ سیمرغ از آن رفیع‌تر است / که التفات ‌کند گر کشد ذباب طنین
به‌ کفهٔ‌ کرمت چرخ و خاک همسنگند / اگر چه آن یک بالا فتاده این پایین
بلند و پستی دو کفه را مکن مقیاس / بدان نگرکه همی راست ایستد شاهین
شنیده بودم مارست‌کاژدهاگردد / چو چند قرن بگردد بر او سپهر برین
ز خامهٔ تو شد این حرف مر مرا باور / از آنکه خامهٔ تو مار بود شد تنین
به‌حکم آنکه چوثعبان موسوی نگذاشت / به هیچ رو اثر از سحر ساحران لعین
برون ز ربقهٔ حکم تونیست خشک و تری / درست شدکه تویی معنی‌کتاب مبین
همیشه تا نشود جهل با خرد همسر / هماره تا نبود زهر چون شکر شیرین
خرد به روی تو مجنون چو قیس از لیلی / هنر ز شور تو شیدا چو خسرو از شیرین
کف ‌گشاده روانت ستوده جان بی‌غم / دلت شکفته تنت بی‌گزنده و بخت سیمین