قاآنی › و من نوادر طبعه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش چو سلطان چرخ ‌گشت به مغرب مکین / جانب مسجد شدم از پی اکمال دین
گفتم اول نماز آنگه افطار از آنک / سنت احمد چنان مذهب جعفر چنین
دیدم در پیش صف پاک‌گهر زاهدی / چون قمرش تافته نور هدی از جبین
سبحهٔ صد دانه‌اش منطقهٔ آسمان / خرقهٔ صد پاره‌ای مقنعهٔ حور عین
رشتهٔ تحت‌الحنک از بر عمامه‌اش / حلقه‌زنان چون افق از بر چرخ برین
راستی اندر ورع بود اویس قرن / بلکه اویس قرن نیز نبودش قرین
او شده تکبیرگو از پی عقد نماز / من شده تقلید جو از سر صدق و یقین
از پی تکمیل فرض بسمله را داد عرض / مرغ صفت زد صفیر از پی اشباع سین
برسمت قاریان پنج محل وقف‌ کرد / از زبر بسمله تا به سر نستعین
نیز از آنجا گذشت تا به علیهم رسید / یک دو سه ساعت کید مدّ والاالضالّین
مدهٔ لینی دراز چون امل اهل آز / مخرج ضادی غلیظ چون دل ارباب‌کین
موعد تریاک شد جبب سکون چاک شد / نفس به یکسو نهاد حرمت دین مبین
گفت‌که از ش دوپاس صرف یک‌الحمد شد / پاس دگر مانده است پاس نگهدار هین
بودم دل دل‌کنان‌کز صف پبشین چسان / رختم واپس‌ کشد واهمهٔ پیش بین
ناگه پیری نزار پیرتر از روزگار / آمد و شد مرمرا جای‌گزین بر یمین
ماسکه رفته زکارگشته هردم آشکار / از ورمش جان فکار از هرمش دل غمین
سرفه‌کنان دمبدم ضرطه زنان پی ز پی / سرفه‌به‌اخلاط جفت‌ضرطه‌به‌غایط عجین
سرفهٔ بالا خشن ضرطهٔ سفلی عفن / جان به تنفر از آن دل به تحیر ازین
سرفه چو آوای کوس ضرطه چو بانگ خروس / سرفه که دید آنچنان ضرطه که دید اینچنین
پیش چنان سرفه‌یی رعد شده شرمسار / نزد چنین ضرطه‌یی کوس شده شرمگین
گاه چو اهل نغم ‌کرده پی زیر و بم / نغمهٔ آن را بلند نالهٔ این را حزین
از پی تلبیس خلق بر کتف افکنده دلق / بلغم بینی و حلق پاک‌کنان ز آستین
هیکل باریک او تا به قدم جمله‌ کج / جبههٔ تاریک او تا به زنخ جمله چین
من ز تحیّر شده خنده‌زنان زیر لب / لیک لب از روزه‌ام تشنهٔ ماء معین
چون ‌گه ذکر قنوت هر تنی از اهل‌ صف / بهر دعایی شدندگرم حنین و انین
من شده از کردگار مرگ ورا خواستار / پیر ز پروردگار ملتمس حور عین
ناوک نفرین من شد ز قضا کارگر / راست چو تیر از کمان خاست اجل از کمین
ناگه مانند قیر گشت سیه رنگ پیر / وز ره حلقوم پس زد نفس واپسین
پیر بدان ضرطه مرد رخت ازین ورطه برد / من شدم از وی خلاص او ز تکالیف دین
تاکی قاآنیا بذله سرایی که نیست / بذلهٔ ناسودمند نزد خرد دلنشین
باش‌‌که وقت مشیب صید غزالان شوی / ای‌که زنی در شباب پنجه به شیر عرین
روز جوانی مزن طعنه به پیران‌که نیست / در بر پیر خرد رای جوانان رزین
گر به جوانی‌کنی خنده به پیران‌کند / درگه پیری ترا طعن جوانان غمین
مرگ بود در قفا شاخ‌زنان چون ‌گوزن / ابلهی‌است ار بدو جنگ کنی با سرین
هرکه به مردان راه نیش زند همچو نحل / زهر هلاهل شود در دهنش انگبین
ما ز پی مردنیم زاده ز مادر ولی / ناله ز مردن‌کند درگه زادن جنین
گر تو به‌حصن حصین جاکنی از بیم مرگ / مرگ کند همچو سیل‌ رخنه‌ به‌ حصن حصین
تا به قیامت شوی لاله صفت سرخ‌رو / داغ شهادت بنه لاله صفت بر جبین
گیرم‌ کز فرّ و جاه سنجر و طغرل شوی / رایت سنجر چه شد و افسر طغرل تکین
پند مرا گوش کن همچو گهر تا شود / همچو صدف ‌گوش تو مخزن درّ ثمین