قاآنی › وله ایضاً| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش ‌که شاه اختران والی چرخ چارمین / کرد ز اوج آسمان میل به مرکز زمین
من ز پس ادای فرض اندر خانهٔ خدا / بر نهجی ‌که واردست از در شرع و ره دین
کردم زی سرای خود میل و زدم قدم برون / گشنه چمان به کوی و درگه به یسار و گه یمین
چشم به پای و پا به ره نرم گرا و کند رو / دل ز خیال گه بگه تفته و درهم و غمین
گاه هوای فال و فرگه به خیال سم و زر / گاه اندیشهٔ خطر گاهی فکرت دفین
نفس به فکر عزّ و شان تن به هوای آب و نان / دل به وصال دلستان لب به خیال ساتکین
زمزمه هردمم به لب از پی جام پر ز می / وسوسه بی‌حدم بدل از غم یار نازنین
کآیا آن فرشته‌خو در چه مکانش گفتگو / ایدر با که همنفس ایدون با که همنشین
من دل در برم‌ کنون زین غم‌ ‌گشته بحر خون / تا که ببوسدش غبب یا که بمالدش سرین
یابد چون پس ازخورش ساده ز باده‌ پرورش / تاکه برد بدو یورش یا که ‌کند براو کمین
سرکشی‌ او چو سر کند میل به‌ شور و شر کند / از پی رام‌ کردنش یاد کند دو صد یمین
مانا با چه دوزخی رام شد آن بهشت‌رو / کز لب‌ کوثر آیتش نوش نماید انگبین
حالی ازدو چهر او و آندو کمند خم‌به‌خم / چیند شاخ ضیمران بوید برگ یاسمین
پاس دگر چو بگذرد بستر خواب‌ گسترد / تا به فراش خوابگه تن دهد آن بلای دین
پس ز در ملاعبت آید وگیردش ببر / سخت فشاردش بدن‌گرم ببوسدش جبین
این همه سهل بشمرم گ‌رنه به تخت عاج او / دیو هوس نمایدش از اثر شبق مکین
زیرا چون به تخت جم دست بیابد اهرمن / بی‌شک برسپوزد انگشت به حلقهٔ نگین
یابد چون به تخت سیم آری ناکسی ظفر / دست ستم ‌کند دراز ار همه خود بود تکین
آنگاه از غضب مرا هرسر مو شود به تن / همچو سنان‌‌گستهم راست به زیر پوستین
غیرت عصمتم بدان دارد تا کشم به خون / لاشهٔ خود ز تیر غم پیکر او به تیغ‌ کین
باری‌بس‌خیال‌ها بگذشت اندرم به دل / تا بگذشت ساعتی ز اول شب به هان و هین
طیره هنوز من در آن اول شب‌ که ناگهم / گشت ز خم‌کوچه‌یی طالع صبح دومین
در شب تیره‌ای عجب بنمود آفتاب‌رو / گرچه بر آفتاب نی ‌کژدم هیچگه قرین
ماند چو من دو چشم من خیره ز فرط روشنی / کاین شب نی‌ کلیم چون‌بیضاش اندرآستین
چون سوی او پس از وله نیکو بنگریستم / دیدم یار می‌رسد با دو رخان آتشین
چشمش یک تتار فن چهرش یک‌بهارگل / جعدش یک جهان شکن زلفش‌ یک سپهر چین
قدش یک چمن نهال امّا بر سرش ارم / لعلش یک یمن عقیق امّا با شکر عجین
نازک چون خیال من نقش میانش در کمر / زیر کمرش کوه سان شکل سرین ز بس سمین
آیت حسن و دلبری از خم طره‌اش عیان / راست چو نقش نصرت از رایت پور آتبین
بس که مهیب و جان شکر چشمش درگه نگه / گفتی در دو چشم او شیر ژیان بود مکین
هرچه شکنج و پیچ و خم بو‌د به زلف او نهان / هرچه فریب و رنگ و فن بود به چشم او ضمین
چشمم بر جمال او روشن گشت و گفتمش / لعل تو چیست‌گفت هی شادی یک‌جهان حزین
گفتمش ای بدیع رخ اهلا مرحبا بیا / کت به روان ز جان من باد هزار آفرین
زان سپسش ز رهگذر بردم تا وثاق در / تنگ ‌کشیدمش به بر راست چو خازن امین
زان پس ای بسا فسون خواندم تا که رام شد / همچو تکاوری حرون ‌کآوریش به زیر زین
هرچه غلط‌ گمان مرا رفت به جای دیگران / بعد کنار و بوس شد آن همه با ویم یقین
وایدون خیره مانده‌ام تا چه‌ دهم جواب اگر / شرحی زین حکایتم پرسد خسرو گزین
آنکه بر آستان او بوسه همی دهد ینال / آنکه به خاک راه او سجده همی برد تکین