دو چشم باز و دوگوشم فراز مانده به راه / کهکی بشارت فتح آید از معسکر شاه
ندانم از چه به راه اندرون بشیر بماند / گمان برم که به شیری دوچار شد ناگاه
و یا ز پویه سم بارگیش کوفته شد / پیاده ماند و نبودش پیاده طاقت راه
و یا ز شدت باران و برف و برد هوا / به نیمه راه به جایی بماند خواه مخواه
و یا چو روی منش دست و پا پر آبله شد / ز بسکه بوسه زدندش زمان زمان به شفاه
چه شد چرا سفرش این قدر دراز کشید / مگر نه عمر سفر بود غالباً کوتاه
علیالله از چه سبب دور ماند و دیر آمد / مگر شکار بتیگشت شوخ و خاطرخواه
چرا نیامد یاربکجا اقامتکرد / به حیرتم که چه شد لا اله الا الله
همین دم آمده ور نامدست میآید / خدای را ز قدوم ویم کنید آگاه
همی معاینه بینم که مژده را بت من / دوان دوان خوش و خرم درآید از درگاه
به جهد رانده ز تک مانده تنگ بستهکمر / نفس گسیخته خوی کرده کج نهاده کلاه
عرق نشسته به رویش چو بر سمن باران / غبار مانده به چهرش چو بر ثوابگناه
سپید گرد رهش برد و زلف غالیهگون / بسان سودهٔ کافور تر به مشک سیاه
خطش به چهرهٔ رنگین چو مشک بر شنجرف / تنش به جامهٔ فاخر چو نقره در دیباه
چو پشت گردون در سجدهٔ خدیو جهان / به پیش رویش آن زلف کرده پشت دوتاه
به غیر خط سیاهش برآن سپید رخان / ز مشک سوده ندیدم حصار خرمن ماه
نشسته از بریکران باد پای چو برق / دو اسبه تاخته ناگه دمان رسد از راه
بشارت آرد کآمد بشیر و برّه زدند / به گردش از دو طرف جوق جوق بنده و داه
ز بس به روی بشیر از در نیاز عیون / ز بس به راه برید از در نماز جباه
تمام جبهه بود هرکجا نهند قدم / تمام دیده بود هر کجا کنند نگاه
لبش پر آبلهگردیده چون سپهر به شب / ز بس که بومه زدندش ز هرطرف به شفاه
یکیش ساغر می داده کای بشیر بنوش / یکیش نقد روان بر ده کای برید بخواه
ز هر کرانه گروهی گرفته دامن او / که ای بشیر چه داری خبر ز فتح هراه
به روزگار زمستانکه آبها همه سنگ / چسان ز آب هری رود عبره کرد سپاه
به فصل دی که ز سردی بنیم راه سخن / به سمع کس نتواند رسیدن از افواه
ز بس برودت در طبع روزگار حرون / که منجمد شده قوهٔ نما به طبعگیاه
هرات راکه سپهری است بر فراز زمین / چسان گرفت شهنشاه آسمان خرگاه
به مان آذر وکانون که شعله درکانون / چنان فسرده نماید که شاخ سرخ گیاه
هرات را که جهانیست در میان جهان / چسان گشود مهین شهریار ملک پناه
به وقت بهمن کز تیره جرم ابر مطیر / سپهر نیلی در بر کند پرند سیاه
هرات راکه بود قلعهٔ ستارهگرای / چسان نمود مسخر شه ستاره سپاه
بشیرگوید ای قوم تا نبیند کس / خبر فسانه شمارد به صدهزار گواه
مگر نه خسرو گیتیستان محمدشاه / به سرش تاج سعادت بود ز فر آله
شکوه شاه همین بس که از مهابت او / ز سومنات به عیوق رفت بانگ صلوه
نبرد شاه همین بس که از صلابت او / فغان افغان بررفت تا به طارم ماه
نه شاه عرضهٔ شطرنج بود شاه هری / که می ز جای بجنبد ز بانگ شاهاشاه
چه مایه رنج و خطر برد شاه تا آورد / بر اوج تختهٔ دارش ز شیب تختهٔ گاه
به مال و جاه عدو غره گشت و غافل ازین / که مال او همه مارست و جاه او همه چاه
بلی چو بخت قرین نیست مال گردد مار / بلی چو چرخ معین نیست جاه گردد چاه
غریو توپ دژ آشوب از محال هری / گمان برم که فراتر شد از دیار فراه
نهیب شاه چنان تنگکرد سینهٔ خصم / که مینداشت ز تنگی مجالگفتن آه
ز بسکه بهر تماشای رزم خم شد چرخ / چو چرخ چاچی شاهش نماند پشت دوتاه
همی به فرق ملک خود آهنین گفتی / فکنده سایه بلند آسمان به خرمن ماه
ستارهگریان از بیم مرگ هایاهای / زمانه خندان بر کار خصم قاهاقاه
عدو ز مرگ دل آسوده بود و غافل ازین / که نوک نیزهٔ شه مرگ را بود بنگاه
مجال جنبش از هیچ سو نداشت نسیم / ز بس هوا متراکم ز بانگ واویلاه
ز بیم شاه پر از نقش شاه بود جهان / به چشم خصم ولی بود در جهان یکتاه
چنان ز بیم ملک زردگشت چهر عدو / کهکهرباش نیارست فرقکرد ازکاه
ز گرز شاه شد آشفته مغز خصم چنانک / نسیم ناخوش او مغز چرخ کرد تباه
عجبترآنکه ز مغزش به خاک تخمیکاشت / که تا قیامت مجنون دمد به جای گیاه
خدنگ شاه چنان خود دوخت بر سر خصم / که گفتی آنکه به فرقش شدست پوست کلاه
ز بسکه تندی شمشیر شاه جسم عدو / دوپارهگشت به یک ضرب و می نبود آگاه
مصاف بس که در آن پهنه گرم بود نداشت / همی خبر پدر از پور و همره از همراه
سپاهیان ملک بر عدو چنان چیره / که شرزه شیردژ آگه به حمله بر روباه
ز تیر شاهکه ده ده به یکدگر میدوخت / کسی نیافت که پنجست خصم یا پنجاه
سپهر قلزم خونابگشت و تیر ملک / در او به قوت بازو همی نمود شناه
چنان نهیب ملککار تنگکرد به خصم / که جز به سایهٔ تیغ اجل نیافت پناه
ز تیغ شاه مکافات یافت خصم آری / گناه را نه مگر دوزخست باد افراه
بلی به دوزخ تفتیده میبسوزد مرد / چو بنگریش جری بر به ارتکاب گناه
ز چیره دستی شه خیره مرزبان هری / چنانکه غیرامانش نه روی ماند و نه راه
زمان زمان پی پوزش به بارگاه ملک / دوان دوان زهری صف به صف سپید و سیاه
وزیر شه بدل اسب داد پیل دمان / به هر بیاده که آورد رخ به درگه شاه
جهانستان ملکا بدسگال سوز شها / توییکه پشت فلک در سجود تست دوتاه
هزار شکر خدا راکه از عنایت تو / جهانیان همه انباز راحتند و رفاه
به ویژه فارس که گویی بهشت را ماند / از آنکه راه ندارد به هیچ دل اکراه
یکی منم که به میدان مدحگوی سخن / به صولجان بلاغت ربودم از اشباه
سوارگشته سرانگشت من به پشت قلم / بدان مثابه که رویینه تن بر اسب سیاه
اگر نه خامهٔ من بود نظم عنین بود / هم او بسان سقنقور بر فزودش باه
شها جدا ز جنابت به حیرتمکه مرا / چگونه روز شود هفته هفته گردد ماه
چنان سپاه محن بر دلم هجوم آرد / که گم شود تنم اندر میانه گاه بگاه
ثنای شاه نیاری نمود قاآنی / به هرزه باد مپیما به خیره عمر مکاه
به هر بهار الا تا همی به قوت طبع / چو خون روان شود اندر عروق شاخ میاه
قوام بخت تو چندانکه در بسیط زمین / کهین غلام تو بر آسمان زند خرگاه