قاآنی › در مدح شاهزاده حسنعلی میرزای شجاع السلطنه فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دفتر گل از ورق حسن تو بابی / با آب رخت چشمهٔ خورشید سرابی
نالان دلم ار برده دو چشمت عجبی نیست / در دست دو مست از پی تفریح ربابی
با دیدهٔ تر برد ز فکر تو مرا خواب / بی‌روی تو نقشی زدم امروز بر آبی
وصف دهنت زان ننوشتیم به دیوان / کان نقطهٔ موهوم نگنجد به کتابی
تا بو که کند نرگس مست تو تمنا / از لخت جگرکرده‌ام امروزکبابی
گفتاگذرم بر سر خاک تو پس از مرگ / ترسم‌ که ز یادش رود ای مرگ شتابی
یک لعل تو جان برد و دگر لعل تو جان داد / وین طرفه ‌که هر یک به دگرگونه عتابی
وقتست که دل رشوه برد بوسه ز هر یک / اکنون ‌که میانشان شده پیدا شکرآبی
از خجلت منظور شه ار نیست چرا هست / بر چهرهٔ چون ماه تو پیوسته نقابی
آن مهتر فرخنده‌که ازکاخ رفیعش / برتر نبود در همه آفاق جنابی
رشحی ز سحاب ‌کف او یا که محیطی / موجی ز محیط دل او یاکه سحابی
آنگونه رفیعست رواقش ‌که نماندست / مابین وی و عرش برین هیچ حجابی
آنجاکه سجاب ‌کف او ژاله‌فشانست / بالله‌که اگر ابر درآید به حسابی
بذل وکف رادش‌کرم و طبع جوادش / این ویسه و رامینی و آن دعد و ربابی
با ریزش ابرکف او ابر دخانی / با بخشش بحر دل او بحر حبابی
ای ساقی مجلس زیرم جام شرابی / لب‌تشنهٔ دل‌سوخته را جرعهٔ آبی
زان آب‌ که از شعلهٔ او برق فروغی / زان آب‌ که از تابش او صاعقه تابی
زان آب‌که خود آتش سردست ولیکن / در ملک جهان نیست از آن‌ گرم‌تر آبی
زان آب‌که آید به پیش روح چو آدم / گر قطره‌ای از وی بچکانی به ترابی
زان آب‌ که بی‌منت اکسیر ز تاثیر / مس را کند از نیم ترشح زر نابی
آبی‌که چو بر قبرگنهکار فشانند / نبود به دلش واهمه از روز حسابی
آبی‌ که اگر نوشد پیری‌ کند ادراک / ایام پسندیده‌تر از عهد شبابی
آبی ‌که چو بر جبههٔ بیمار فشانند / با فایده‌تر دردسرش را زگلابی
آبی‌که اگر صعوه‌کند رشحی از آن نوش / بی‌ شبهه شکارش نکند هیچ عقابی
آبی‌که چو آقانی اگر نوش‌کندکس / یابد ز پی مدح ملک فکر مصابی
دارای جوانبخت حسن شاه‌ که او را / گردون نکند جز به ابوالسیف خطابی
آن خسرو عادل که به جز کاخ ستم نیست / ز آبادی عدلش به جهان جای خرابی
رمحش بود آن افعی پیچان‌که بنابش / از خون بداندیش بود سرخ لعابی
بختش بود آن شاخ برومندکه طوبی / در نسبت او خردتر از برگ سدابی
در خدمتش آنان که سر از پای شناسند / در دیدهٔ ارباب عقول‌اند دوابی
مشکل‌که شود با سخطش در دل اصداف / یک قطره از این پس به شبه درّ خوشابی
ای آنکه ز کیمخت فلک ساخته ز آغاز / سرّاج قضا تیغ تو را سبز قرابی
از غایت ابذال نعم سایل نعمت / الا نعم از لفظ تو نشنیده جوابی
با فرهٔ شهباز جلال تو به گیتی / سیمرغ ‌کم از خادی و عنقا ز ذبابی
خون بی‌مدد خلق تو زنهار که گردد / در ناف غزالان ختن نافهٔ نابی
هنگام رضا بر صفت عفو خداوند / صد سیئه را عفو تو بخشد به ثوابی
یا فتح شود فتنهٔ تیغ تو چو داماد / از خون عدوکرده عروسانه خضابی
شمشیر جهانسوز تو در تیره قرابش / رخشنده هلالیست به تاریک سحابی
یا خیره نهنگیست تن اوبار به نیلی / یا شرزه هژبریست عدو خوار بغابی
در ملک جهان دیدهٔ نُه چرخ ندیده / چون‌ دانش تو شیخی ‌و چون بخت تو شابی
اقبال تو فرسوده مدار فلک از عمر / وین طرفه‌که چون او نبود تازه مشابی
از ماه چو یکران تو را بست فلک نعل / پنداشت‌که صادر شده زو فعل صوابی
از قدر تفاخر به قدرکرد و قضا دید / غژمان ز سر خشم بدوکرد عتابی
کاین نعل تباهی ز چه بستی به سمندی / کش حلقهٔ خورشید نیرزد به رکابی
برگردن خفاش صفت خصم تو بندد / هر روز خور از شعشعهٔ خویش طنابی
جز تیغ توکز تن چکدش خون بداندیش / حاشاکه ز الماس چکد لعل مذابی
چون موج زند لجهٔ جود تو نماید / بر ساحت او قبهٔ نه چرخ حبابی
خیاط ازل دوخته از جامهٔ نه چرخ / بر قامت اقبال تو کوتاه ثیابی
جستند و ندیدند حوادث پی ملجا / چون درگه انصاف تو فرخنده‌مآبی
بدخواه تو گر مانده سلامت عجبی نیست / اندر خور بادافره او نیست عقابی
تا نیز رخ حادثه در خواب نبیند / هرگز نرود دیدهٔ بخت تو به خوابی
در رجم شیاطین عدو بر فلک رزم / آمد ز ازل تیر تو دلدوز شهابی
‌تا خلق سرایند که در عرصهٔ محشر / اندر خور هر معصیتی هست عذابی
از قهر تو بدخواه و ز لطف تو نکوخواه / این‌یک به نصیبی رسد آن‌یک به نصابی