قاآنی › در ستایش شهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای زلف یار چرا آشفته و دژمی / همخوابهٔ قمری همسایهٔ صنمی
من رند نامه‌سیاه تو از چه روسیهی / من زیر بار غمم تو از چه پشت‌خمی
نی‌نی تو نیز عبث خم نیستی و سیاه / دلهای خسته‌کشی در آفتاب چمی
عودی بر آتش و دود در دیده از تو برفت / چون ‌دود رفته‌ به‌ چشم‌ خون‌ گریم ‌از تو همی
ماه فلک سپرد عقرب مهی به دو روز / تو عقرب و سپری ماه فلک بدمی
گر گاهگاه دمد مهر فلک ز ذنب / تو آن ذنب ‌که ز مهر پوسته می ‌بدمی
پشتت خمیده ز بس بار تو عنبر و بان / زانرو به هر نفسی افتی به هر قدمی
فرشت چو محتشمان دیبا و از غم تو / گر دیده خاک‌نشین هرجاکه محتشمی
نه پور آزر وگشت آذر ترا چمنی / نه مرغ آتش و هست آتش ترا ارمی
چنگی به هیأت و هست مر تار تار ترا / از نالهٔ دل زار آهنگ زیر و بمی
خلقی ز مؤمن و مغ رو در تواند که تو / بر قبله‌گاه مغان پیراهن حرمی
چندان‌که از تو رمد دل همچو صعوه ز باز / تو اژدها صفتش درکشی به‌دمی
گاهی ز سنبل تر بر ارغوان ز رهی / گاهی ز مشک سیاه بر سرخ‌ گل رقمی
چون‌مشک‌بدهمی‌هستی‌به‌رنگ‌و به‌بوی / چون مشک بی‌دینی رنگ زمانه همی
رنگ سپر غمیت غم بسترد ز دلم / زین در همی تو مگر خود پی‌سپار غمی
بر آتشین رخ دوست ضراب پادشهی / کز حلقه حلقهٔ خویش هرگون‌زنی درمی
گه‌ گه به عارض خویش ‌گر یار کم ‌کندت / غم نیست چون تو شبی در نوبهارکمی
فرداکه آذر و دی افروخت چهرهٔ او / چون من به پیش ملک سر سوده بر قدمی
شاهی‌که او ز ملوک بر سروری علمست / چونان‌که در سپهی در برتری علمی
چون ‌رای او به فروغ چون دست او به سخا / پرتو نداده مهی‌گوهر نزاده یمی
ای ‌کز بلندی قدر در خورد تاج‌ کیی / وی‌ کز جلالت و شأن شایان تخت جمی
از روی ‌دانش و دین وز راه دولت و ملک / شایستهٔ عربی بایستهٔ عجمی
در کارهای خطیر چون عقل معتبری / وز اعتقاد درست چون شرع محترمی
در منع بدکنشان هم شیوهٔ خردی / در دفع‌کج‌منشان هم‌پیشهٔ قسمی
چون صدق موتمنی چون عقل معتمدی / چون رزق مکتسبی چون عمر مغتنمی
از بس تواضع و لطف از بس عطا و کرم / درویش و پادشهی محتاج و محتشمی
فضلی به صاحب ری داری ز فضل و هنر / کاو صاحب قلمست تو صاحب‌کرمی
شمشیر در کف تو دانی مشابه چیست / در دست اصل وجود سرمایهٔ عدمی
از بس ضیا و بها می‌بینمت‌که مهی / از بس عطا و کرم پندارمت‌ که یمی
در روز فتنه و کین هان روزگار اثری / درگاه شادی و فر هین مشتری شیمی
در عقل و هوش و خرد بی‌مثل و بی‌شبهی / سرمایهٔ خردی پیرایهٔ هممی
شایدکه از توکند فخر آنچه نقش وجود / کامد ز هستی تو کامل وجود همی