قاآنی › و له من‌ کلامه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک کشتی‌گیر من میل شنا دارد همی / وانچه بی‌میلی بود با آشنا دارد همی
نگذرد بر لب ز میل آشنایانش حدیث / ور حدیثی دارد از میل و شنا دارد همی
می‌ندارم زهره تاگویم به هنگام شنا / زهره را مایل به خط استوا دارد همی
ازکمر بگذشته زلف تابدارش ای ‌شگفت / می‌ندانم ‌کز کمر قصد کجا دارد همی
گنج سیم اندرکمر مانا مگر دارد سراغ / تا زگنج سیم ‌کام دل روا دارد همی
زلفش آری اژدرست و گنج بیند در کمر / هر کمر کاو گنج دارد اژدها دارد همی
پهلوانی می‌کند با اهل دل ‌گیسوی او / بنگر آن افتاده اندر سر چها دارد همی
می‌رباید زلف مشکینش دل از خوبان مگر / زلف او خاصیت آهن‌ربا دارد همی
با سر زلفش ‌‌که یک ‌اقلیم دل پابست اوست / روز و شب مسکین دل ‌من ماجرا دارد همی
چون نماید میل‌ کشتی‌ کِشتی صبر مرا / زآب چشمان غرقهٔ بحر فنا دارد همی
میل ‌چون جنبد به‌ دستش ‌‌میل ‌من‌ جنبد چنانک / تا دوصد فرسنگم از دانش جدا دارد همی
چون به چرخ آید بتابد روی هر ساعت زمن / نسبتی مانا به چرخ بی‌وفا دارد همی
رند و قلاشست در ظاهر ولیکن در نهفت / پاکدامن خویش را چون پوریا دارد همی
پیکرش یک‌ ‌توده نسرینست ‌و یک‌خروار سیم / سیم و نسرین را دریغ از ما چرا دارد همی
سیم‌و نسرینش ‌ز اشک‌لاله‌گون‌و ضعف دل / سیم و نسرینم عقیق و کهربا دارد همی
یاسمینست آن نه ‌پیکر ارغوانست ‌آن ‌نه خط / روی و پیکر کی چنین فرّ و بها دارد همی
هیچ دیدی یاسمین را سخت سندان در بغل / یا شنبدی ‌کارغوان مشک ختا دارد همی
بر فراز نخل قد سیمای سیمینش عیان / یا نه بر سرو روان بدرالدجی دارد همی
چشم ‌و ابرو خال ‌و گیسو قامت ‌و رو زلف ‌و لب / در کمین خلق دزدی جابجا دارد همی
دولت وصلی‌ که شاهان جهان را آرزوست / وقف قلّاشان و رندان ‌کرده تا دارد همی
تخت ‌عاجش را نه‌دیدست و نه‌بیند هیچکس / تا نگار پارسی‌دل پارسا دارد همی
گاه گاهی بوسه‌ای‌‌ گر می دهد عیبش مکن / اینقدر بر خلق بخشایش روا دارد همی
غیر وی از وی نخواهد هرکه باشد پاکباز / پاکباز از هرچه جز جانان ابا دارد همی
ویحک از بالای دلبندش که چون پوشد قبا / صد خیابان نارون در یک قبا دارد همی
وقف خوبان ‌کرده قاآنی مگر گفتار خویش / کاینهمه زیشان به لب مدح و ثنا دارد همی
تا نه‌ پنداری هوسناکست و هر جا شاهدیست / خویش رادزدیده‌بر جورش رضا دارد همی
طبع را می‌آزماید در مضامین شگرف / وزسخن سنجان امید مرحبا دارد همی
ورنه ‌هم یکتا خدا داند که ‌اندر شرق ‌و غرب / روی دل در هرچه دارد در خدا دارد همی
او به‌ یاری ‌بسته ‌دل کش ‌‌نیست‌ هستی ‌ز آب‌ و گل / در وجودش آب و‌ گل نشو و نما دارد همی
چون‌ ولا خواهد بلا خواهد از آنرو روز و شب / خاطر از بالای خوبان در بلا دارد همی