قاآنی › و له فی المدیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به تار زلف دوتا چون نظرکنی دانی / که حاصل دل ما نیست جز پریشانی
بجز لب تو به رخسارهٔ تو نشنیدم / پری طمع‌ کند انگشتر سلیمانی
دو طاق ابروی تو قبله ی مسلمانان / دو طرف عارض تو کعبهٔ مسلمانی
به راه عشق تو چون ‌گو فتاده است دلم / چگونه گوی بری با دو زلف چوگانی
فتاده بودم دوش از می مغانه خراب / به خوابگاه بدان حالتی ‌که می‌دانی
که ناگه از درم آمد بریدی آتش سر / ز روی قهر و غضب بانگ زد که قاآنی
تو مست خفته و غافل‌ که زی معسکر شاه / رسید کوکبهٔ موکب جهانبانی
تهمتنی ‌که ز الماس تیغ او روید / ز خاک معرکه یاقوت‌های رمّانی
دلش به وقت عطا یا محیط‌ گوهرزای / کفش به‌گاه سخا یا سحاب نیسانی
به زیر ظلّ ظلیل همای رایت او / مجاورین جهان را هوای سلطانی
به نزد آینهٔ رای عالم‌آرایش / ظهور مهر پذیرد رموز پنهانی
به دور مکرمتش آز گشته زنجیری / به عهد معدلتش ظلم‌ گشته زندانی
ز بهر آنکه نماید سجود خاک درش / شدست یکسره اندام چرخ پیشانی
زهی به‌ گردش نه‌ گوی آسمان جسته / نفاذ امر بلیغت خواص چوگانی
تو آن عظیم جنابی ‌که بر تو تنگ شدست / وسیع مملکت کارگاه امکانی
تویی ‌که دیدهٔ بینای عقل دوراندیش / نکرده درک‌کمالت ز فرط حیرانی
مجله‌ایست مسجل دفاترکرمت / که صح ذلک چرخش نموده عنوانی
نیی رسول و ترا نیست در زمین سایه / نبی خدای و ترا نیست در جهان ثانی
صفای طلعت رای تو یافتی خورشید / اگر جماد شدی مستعد انسانی
اگر سنان تو رزاق دیو و دد نبود / چرا کندشان از خوان رزم مهمانی
چنان عدوی تو شد تنگ‌عیش در عالم / که خوانده نایبه را مایهٔ تن‌آسانی
وجود پاک تو اندر مغاک تیرهٔ خاک / چو نفس ناطقه در تنگنای جسمانی
چنان ‌ز عدل ‌تو معمور شد جهان ‌که ‌شدست / مفید معنی تعمیر لفظ ویرانی
ز نور رای تو هر ذره ‌کرده خورشیدی / ز فیض دست تو هر قطره‌ کرده عمّانی
ز بخل طعنه نیوشد به‌ گاه بخشش تو / عطای حاتم و انعام معن شیبانی
شعاع نیست ‌که هر لحظه افکند پرتو / به سطح تیرهٔ غبرا ز مهر نورانی
کشیده میل به چشم قضاکه تا نکند / به طلعت تو تشبه ز روی نادانی
سموم قهر تو تاثیر مرگ فجاه نهد / در اهتزاز شمیم نسیم روحانی
عصا صفت پی ادبار ساحران خصام / کند سنان به ‌کف موسویت ثعبانی
اگرنه حلم تو لنگر فکندی اندر خاک / سحاب دست تو هنگام‌ گوهر افشانی
چنان شدی ‌که به یک لحظه از تفاطر او / شدی سفاین نه چرخ سفله طوفانی
از آن به روز وغا تیغ آتش‌افشانت / به روز معرکه هنگام آتش‌افشانی
ز خون خصم تو تشریف خسروی یابد / چو التفات تو بیند ز فرط عریانی
محامد تو فزون ازکمال اهل‌کمال / مکارم تو برون از قیاس انسانی
شها منم‌ که زند طعنه رای روشن من / بر آفتاب ضمیر منیر خاقانی
منم ‌که تهنیت آرا از آن سراست به من / سخن‌سرای ابیورد از سخندانی
کم‌ کمال ‌گرفتم ازین چکامه ‌که نیست / روا چکامه به شیرازی از صفاهانی
الا به دور زمان تا هزار طعنه رسد / به شام تیرهٔ یلدا ز صبح نورانی
ز شرم ‌کوکب بختت به آفتاب منیر / رساد سخرهٔ ظلمت ز شام ظلمانی