قاآنی › در مدح شاهزادهٔ آزاده هلاکوخان بن شجاع ا‌لسلطنهٔ مرحوم فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تعالی‌الله‌ که شد معمار انصاف جهانبانی / بنای معدلت را باز در ملک جهان‌بانی
هلاکوخان ثانی نایب قاآن اول شد / نه آن را ثالثی دیگر نه این را دیگری ثانی
فراز عرش‌و فرش مهتری بنشست وز چهرش / جهان اندر جهان آثار تاییدأت یزدانی
چنان آباد شدگیهان ز عدل بی ‌عدیل او / که جز اندر دل دشمن نبیند جغد ویرانی
چنان آمد فراهم‌ کارها از داد او کاینک / ندارد زلف مهرویان تمنای پریشانی
چنان ز الماس ‌پیکان ‌ریخت‌ خون ‌از پیکر دشمن / که ‌همچون سبزه رست از خاک میدان لعل پیکانی
سیاوش ار ز آسیب پدر شد جانب توران / به خاک درگه پور پشن بنهاد پیشانی
به امر شاه و نیرنگ دمور و ریو گرسیوز / گروی از طعمهٔ جانش اجل راکرد مهمانی
کنون‌ کاووس‌ کوسی را نگر کز رافت شامل / سیاوش‌وش‌گوی را داده فرمان جهانبانی
وگر گشتاسب ‌شد چندی ‌به ‌روم ‌از بیم ‌لهراسب / شدش آهنگری حرف ز ناهاری و عریانی
به دامان نطعش آویزان و دل چون‌ کورهٔ آتش / ش‌و روزش ستم پتکی نمود و سینه سندانی
ز سهم قیصرش بعد از هلاک سهمگین اژدر / روان شد جانب روم از پدر یرلیغ سلطانی
کنون لهراسب تختی بین که مرگشتاسب بختی را / مفوض‌ کرده تاج قیصری و تخت خاقانی
وگر رویین‌تن اندر بند شد از خشم‌ گشتاسب / ز دلتنگی بر او کاخ ریاست کرد زندانی
شد از بند پدر آزاد و لشکر راند زی توران / به‌ارجاسب‌نمودن آن رزم مشکل را به آسانی
وزان‌پس تاخت زی زابل به عزم چالش رستم / ز فکر تاجش اندر سر بسی سودای نفسانی
شد آخر ار خدنگ دال پرّ آهنین پیکان / به چشم راست بینش روز روشن شام ظلمانی
کنون گشتاسب فالی بین که رویین‌تن همالی را / به والا تخت مکنت داده تمکین سلیمانی
کشیدی بر سرش خط خطا کلک قضا صدره / نکردی حکمت ار برنامهٔ تقدیر عنوانی
اگر صد پایه بالاتر رود از کاخ خود کیوان / تواند کرد در کریاس ایوان تو دربانی
چنان برداشت‌ کیش‌ کفر را تیغ تو از عالم / که در چشم بتان جاکرده آیین مسلمانی
جهانبانا تویی‌ کز موجهٔ دریای شمشیرت / هزاران‌ کشتی جان روز ناوردست طوفانی
تویی‌کز گوهر الماس‌گون تیغ تو در هیجا / زمین خاوران شد معدن لعل بدخشانی
تویی‌ کز رشحهٔ ابر کف ‌گوهرفشان تو / بود دامان سائل مخزن یاقوت رمّانی
اگر ابر بهار از بحر بذلت آب برگیرد / کند هر قطره‌اش اندر دل اصداف عمانی
نیی موسی ولیکن از پی او بار عفریتان / نماید نیزه در دستت به روز رزم ثعبانی
همین ‌فرقست‌ و بس‌ با دست ‌رادت ابر نیسان را / که‌این‌را قطره‌باری‌هست و آن را گوهرافشانی
کجا ادراک هر مدرک ‌کند درک‌ کمال تو / چسان باقل نماید فهم حکمتهای لقمانی
سزد گر روح در جسم عدویت جاودان ماند / که نگ آمد اجل را زان مخنث روح حیوانی
جهاندارا منستم آن سخن‌سنج سخن‌ پرور / که از قاآن دورانم لقب‌ گردیده قاآنی
منستم آن سخندانی‌که دانایان ‌گیهان را / ز نظم دلکش من بر لبست انگشت حیرانی
ز استادان دیرین با دو تن زورآزما گشتم / نخستین انوری وانگه حکیم عصر خاقانی
نه بهر خودستایی هست بل تا بدکنش داند / که خاک فارس بیوردی تواند و شروانی
الا تا در دل پاک صدف شکل ‌گهر گیرد / به طرز گفتهٔ من قطرهای ابر نیسانی
به خصم تیره‌روزت روز روشن شام قیرآگین / به چشم نیکخواهت شام مظلم روز نورانی