انوری › در مدح فخرالسادات مجدالدین ابوطالب نعمه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آیت مجد آیتی است مبین / منزل اندر نهاد مجدالدین
سید و صدر روزگار که هست / ز آل یاسین چو از نبی یاسین
میر بوطالب آنکه مطلوبش / نیست در ملک آسمان و زمین
آنکه در شان او ثنا منزل / وانکه در ذات او کرم تضمین
آنکه بی‌داغ طوع او نکشد / توسن روزگار بار سرین
وانکه از چرخ جود او بشکست / خازن کوهسار مهر دفین
رای او دامن ار بیفشاند / بر توان چیدن از زمین پروین
جاه او مرکب ار برون راند / جو اول دهد به علیین
حلم او جوهرست و خاک عرض / قدر او شاه و آسمان فرزین
بسته دست خلقتنی من نار / باس او بر خلقته من طین
امر او با عناد کردن طبع / کبک پرور برآورد شاهین
نهی او باس تیزه رویی چرخ / روز بد را قفا کند ز جبین
برکشد زور بازوی سخطش / کسوت صورت از نهاد جنین
به مقاصد همیشه پیش رسد / عزمش از مسرع شهور و سنین
قدرتش با قدر مقارن شد / خرد آنرا جدا نکرد از این
خود چو ممزوج شد چگونه کند / شیر و می را ز یکدگر تعیین
رای او را متین نیارم گفت / حاش لله نه زانکه نیست متین
زانکه یک بار جنس این گفتم / ادب آن بیافتم در حین
اندرین روزها که می‌دادم / شعر خود را به مدح او تزیین
نکته‌ای راندم از رزانت رای / عقل را سخت شد بر ابرو چین
گفت خامش چه جای این سخنست / وصف آن رای این بود که رزین
آفتابیست کاسمان نکند / پیش او آفتاب را تمکین
آسمانی که در اثر بیش است / تیغش از آفتاب فروردین
ای بجایی که در هزار قران / چرخ و طبعت نپرورید قرین
اوج قدرت و رای پست و بلند / راز حزمت نهان ز شک و یقین
بحر طبع تو کرده مالامال / درج نطق ترا به در ثمین
فحل وهم تو کرده آبستن / نوع کلک ترا به سحر مبین
طوطی کلک راست گوی تو کرد / عقل را در مضیقها تلقین
رایض بخت کاردان تو کرد / اشهب و ادهم جهان را زین
ای نمودار رحمت و سخطت / آب و حیوان و آتش برزین
دان که در خدمت بساط وزیر / که خدایش مغیث باد و معین
عیش من بنده پار عیشی بود / چون جوانی خوش و چو جان شیرین
گفتم از غایت تنعم هست / دولتم را زمانه زیر نگین
کار برگشت و غم به سکنه گرفت / گوشهٔ مسکن من مسکین
چرخ در بخت من کشید کمان / دهر بر عیش من گشاد کمین
می‌کند رخنه نظم حال مرا / در چنان دار و گیر و هیناهین
لگد فتنه‌ای که رخنه کند / حصن ملکی چو حصن چرخ حصین
دارم اکنون چنان که دارم حال / نتوان گفتنت بیا و ببین
چتوان کرد اگر چنان بنماند / بنماند همیشه نیز چنین
حالی از چور آسمان باری / که نه مهرش به موضع است و نه کین
آن همی بینم از حوادث سخت / که ندیدست هیچ حادثه بین
نشناسم همی یمین ز یسار / تا تهی دارم از یسار یمین
عرصه تنگست و بند سخت و مرا / در همه خان و مان نه غث و سمین
مکرمی نیست در همه عالم / کاضطراب مرا دهد تسکین
گوییا از توالد احرار / شب سترون شد آسمان عنین
توکن احسان که دیگران نکنند / سرانگشت جز فرا تحسین
خود گرفتم کنند و نیز نهند / پای بر پایهٔ الوف و مائین
بهر انگشت کاید اندر سنگ / ار سبک سنگم ار گران کابین
خویشتن پیش ناکسان و کسان / همچو هنگامه گیر و راه‌نشین
گربهٔ به بیوس نتوان بود / هم در این بیشه بوده شیر عرین
شعر من بنده در مدیح به بلخ / این نخستین شناس و باز پسین
تا عروس بهاره جلوه کند / زلف شمشاد و عارض نسرین
بادی اندر بهار دولت خویش / تازه چون گل نه چون بنفشه حزین
آب آتش نمای در جامت / طرب‌انگیزتر ز ماء معین
جاهت اندر امان حفظ خدای / که خداوند حافظست و معین