انوری › مدح ملک‌الاسخیا ابوالمفاخر امیر فخرالدی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴ - مدح ملک‌الاسخیا ابوالمفاخر امیر فخرالدین
افتخار زمان و فخر زمین / بوالمفاخر امیر فخرالدین
آنکه در دست او سخا مضمر / وانکه در کلک او هنر تضمین
آسمانیست آفتابش رای / آفتابیست آسمانش زین
آن بلنداختری که پیش درش / خاک‌بوسند اختران به جبین
گفته عقلش به کردها احسنت / کرده حرفش به گفته‌ها تحسین
آن دبیرست کز قلم بفزود / دفتر تیر چرخ را تزیین
وان جوادست کز سخا بشکست / به ترازوی حرص‌بر شاهین
در زوایای دولت از حزمش / حصنها ساخت روزگار حصین
در موالید عالم از جودش / مایها کرد آفتاب عجین
گر عنان فلک فرو گیرد / در رباط کواکب افتد چین
ور زمام زمانه باز کشد / شبش از روز بگسلد در حین
هرکجا سایه افکند از حلم / رخت بردارد از طبیعت کین
هرکجا باره برکشد از امن / قفل بیزار گردد از زرفین
عدل او دست اگر دراز کند / دست یابد تذور بر شاهین
سهمش ار مهر بر حواس نهد / نقش با مهر گل فرستد طین
ای ترا حکم بر زمین و زمان / وی ترا امر بر شهور و سنین
ز یسار تو دهر برده یسار / به یمین تو جود خورده یمین
نوک کلک تو رازدار قضا / نور ظن تو رهنمای یقین
طوق و داغ ترا نماز برند / فلک از گردن و جهان ز سرین
گر ز رای تو قوتی یابد / آفتاب دگر شود پروین
ور ز قدر تو تربیت بیند / خاک سر برکشد به علیین
آسمان را زبان کلک تو داد / در مقادیر کارها تلقین
آفتاب از بهشت بزم تو برد / ساز صورتگران فروردین
ذات تو عین عقل گشت چنان / که خردشان نمی‌کند تعیین
نتواند که گوید آنک آن / نتواند که گوید اینک این
چون تو گردند حاسدانت اگر / شیر رایت شود چو شیر عرین
به حسدکی شود ضعیف قوی / به ورم کی شود نزار سمین
یارب آن نقشبند مصری چیست / که بود با انامل تو قرین
هست بیدار و بی‌قرار و ازوست / فتنه را خواب و ملک را تسکین
هست عریان و در صریرش عقل / گنجها دارد از علوم دفین
نه شهابست و بفکند هر روز / سیرش از چرخ ملک دیو لعین
نیست غواص و برکشد هردم / نوکش از بحر غیب در ثمین
ای ترا طرف چرخ طرف ستام / وی ترا مهر چرخ مهر نگین
داشت اندیشه کارد از پی مدح / در مدیح تو شعرهای متین
واندر ابیات او معانی بکر / چون‌خط و زلف تو خوش و شیرین
چون چنان دید روزگار خسیس / که مرو را عزیمتیست چنین
از حسد در دلش کشید کمان / وز جفا بر تنش گشاد کمین
تا تن از حادثات گشت ضعیف / تا دل از نایبات ماند حزین
وانچنان سیر چون رخ شطرنج / به دلش زد به جنبش فرزین
آخر این روزگار جافی را / که به جاه تو دارد این تمکین
خود نپرسی یکی ز روی عتاب / که چه می‌خواهد از من مسکین
تا چو زین بسترم خلاص دهد / آستان تو باشدم بالین
تا زمین را طبیعتست آرام / تا زمان را گذشتنست آیین
از زمانت به خیر باد دعا / وز زمینت به مهر باد آمین
عالمت بنده باد و دهر غلام / ایزدت یار باد و چرخ معین