قاآنی › غزل شمارهٔ ۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم / گمان مبرکه ز عشق تو دست بردارم
مگوکه جان مرا با تو آشنایی نیست / که با وجود تو از هرکه هست بیزارم
از آن سبب که زبان راز دل نمی‌داند / حدیث عشق ترا بر زبان نمی‌آرم
مرا دلیل بس این درگشاد و بست جهان / که رخ گشودی و بستی زبان گفتارم
صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم / که پیش چون تو صنم‌ صورتی گرفتارم