قاآنی › غزل شمارهٔ ۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو را رسمست اول دلربایی / نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی
در اول می‌نمایی دانهٔ خال / در آخر دام گیسو می گشایی
چو کوته می‌نمودی زلف گفتم / یقین کوته شود شام جدایی
ندانستم کمند طالع من / ز بام وصل یابد نارسایی
برآن بودم که از آهن کنم دل / ندانستم که تو آهن‌ربایی
من آن روز از خرد بیگانه گشتم / که با عشق توکردم آشنایی
نپندارم که باشد تا دم مرگ / گرفتار محبت را رهایی
مرا شاهی چنان لذت نبخشد / که اندر کوی مه رویان گدایی
سحر جانم برآمد بی‌تو از لب / گمان بردم تویی از در درآیی
چو دیدم جان محزون بود گفتم / برو دانم که بی‌جانان نپایی