انوری › در مدح ضیاء الدین مودود احمد عصمی بعد ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح ضیاء الدین مودود احمد عصمی بعد از حبس
سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه / به کام باز رسیدی به صدر مسند و گاه
چه داند آنکه ندیدست کاندرین مدت / چه نالهای حزین بود و حالهای تباه
ز فرقت تو دلی بود و صدهزاران درد / ز غیبت تو دمی بود و صدهزاران آه
در انتظار تو چشم عوام گشته سپید / وز افتراق تو روی خواص گشته سیاه
چو صد هزار خلایق ز بهر آمدنت / همه دو گوش به در بر، همه دو چشم به راه
ز شوق خدمت تو بر زبان خرد و بزرگ / سخن همین دو که واحسرتاه و واشوقاه
ز بهر آنکه ز تقدیر آگهی یابند / ز هر دلی به فلک بر هزار کار آگاه
زمانه همچو تویی را به دست بد افکند / زهی زمانهٔ دون لا اله الا الله
بزرگوارا یاری خدای داد ترا / نه زید داد و نه عمرو و نه مال داد و نه جاه
چو کارهای تو دایم خدای ساز بود / ز زید هیچ مساز وز عمرو هیچ مخواه
به اضطرار درین ورطه اوفتاد و برست / یکی اگرچه یکی را نبود هیچ گناه
به علم تست که چندین هزار نفس نفیس / چه زن چه مرد چه پیر و جوان چه شاه و چه داه
ز خون کشته چنانست رود مرو هنوز / که در گذار بمانند ماهیان ز شناه
به دشتهاش ز بس کشته بعد چندین سال / عجب مدار که از خون بود نمای گیاه
ترا که دل به قضای خدای داد رضا / خدای عز و جل داشت زان قضات نگاه
بلی بسوزد چشم قضا ز روی رضا / از آن به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه
تویی که پشت و پناهی به خلق خلقی را / خدای لاجرمت یار بود و پشت و پناه
خلاص داد سپهرت گرت سپاه نبود / به هر طریق که باشد سپهر به که سپاه
ایا ببسته جهان پیش خدمت تو کمر / و یا نهاده فلک پیش خدمت تو کلاه
کجا که نی سمر رسم تست در اقوال / کجا که نی شکر شکر تست در افواه
هوا به قوت حلم تو کوه بردارد / چنان که قوت بیجاده برندارد کاه
نه به ز قهر تو یک قهرمان شرع رسول / نه به ز پاس تو یک پاسبان دین اله
ز شبه و مثل بعیدی از آن نیاری دید / بجز در آینه امثال و جز در آب اشباه
سهر طوق مراد ترا نهد گردن / به طبع بی‌اجبار و به طوع بی‌اکراه
به عون رای تو بردارد آفتاب فلک / اگر بخواهد یکباره رسم سایهٔ چاه
حکایتی است زقدر تو اوج گنبد چرخ / تشبهیست به خوان تو شکل خرمن ماه
درازدستی جودت به غایتی برسید / که دست آز و زبان نیاز شد کوتاه
اگر ز حاتم طائی مثل زنند به وجود / که نان چند بدادی به رسم بی‌گه و گاه
تویی که جان به خطر دادی از حمیت دین / زهی چو حاتم طائی غلام تو پنجاه
نه حاتم آنکه چو حاتم هزار بندهٔ اوست / به بندگانت نویسند عبده و فداه
حدیث قدرت تو بر سخا و قوت او / حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه
ایا نهاده به عزم درست و طالع سعد / به سوی قبهٔ اسلام روی و حضرت شاه
ز عزم بلخ تو شد عیش ما مصحف بلخ / زهی عزیمت انده‌فزای شادی کاه
نعوذبالله از آن دم که این و آن گویند / که خواجه زد به سر راه خیمه و خرگاه
هنوز داغ اراجیف مرو بر دلهاست / گمان بلخ کرا بود و ظن لشکرگاه
مرا مقام سرخس از برای خدمت تست / بر این حدیث که گفتم خدای هست گواه
چو خدمت تو که مقصودم اوست حاصل نیست / مرا یکیست نشابور و بلخ و مرو و هراه
همیشه تا که نباشد مسیر اسب چو رخ / چنان کجا نبود رفتن پیاده چو شاه
به پیل حادثه شه مات باد عمر عدوت / به بازی فلکی از عرای باد افراه
فتاده سایهٔ قدرت بر آسمان و به طوع / چو سایه برده زمین بوست اختران به حباه
مباد و خود نبود تا شبانگاه ابد / شب حسود ترا هیچ بامداد پگاه