قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح سیدةالخواتین عصمة الدنیا والدین ترکان خاتون
ای به گوهر تا به آدم پادشاه / در پناه اعتقادت ملک شاه
ستر میمونت حریم ایزدست / کاندرو جز کبریا را نیست راه
از سیاست آسمان بندد تتق / گرچه در اندیشهسازی بارگاه
ناوک عصمت بدوزد چشم روز / گر کند در سایهٔ چترت نگاه
پیش مهدت چاوشان بیرون کنند / آفتاب و سایه را از شاهراه
بر امید آنکه از روی قبول / رفعت چتر تو یابد جرم ماه
پوشد اندر عرصهگاه هر خسوف / کسوتی چون کسوت چترت سیاه
آسمان سرگشته کی ماندی اگر / با ثبات دولتت کردی پناه
گر وجود تو نبودی در حساب / آفرینش نامدی الا تباه
گر کسی انکار این دعوی کند / حق تعالی هست آگاه و گواه
قدر ملکت کی شناسد چرخ دون / شکر جودت کی گذارد دهر داه
منصب احمد چه داند کنج غار / قیمت یوسف چه داند قعر چاه
بوی اخلاقت بروم ار بگذرد / در حجاب جاودان ماند گناه
نسبت از صدق تو دارد در هدی / صبح صادق زان همی خیزد پگاه
گوهر افراسیاب از جاه تو / راند بر تقدیم آدم آب و جاه
خاک ترکستان ز بهر خدمتت / با گهر زاید همی مردم گیاه
خون کانها کینهٔ دستت بریخت / میچگویم کون شد بیدستگاه
از تعجب هر زمان گوید سخا / اینت دریا دست و کان دل پادشاه
ای ز عدل سرخرویت تا ابد / کهربا را روی زرد از هجر کاه
عدل تو نقش ستم چونان ببرد / کز جهان برخاست رسم دادخواه
تا که دارد خسرو سیارگان / در اقالیم فلک ز انجم سپاه
در سپاهت بر سر هر بندهای / از شرف سیارهای بادا کلاه
تارک گردونت اندر پایمال / ابلق ایامت اندر پایگاه
سایهٔ سلطان که ظل ایزدست / بر سر این سروری بیگاه و گاه
بخت روزافزون و حزمت شبروت / جاودان دولتفزای و خصم کاه