یکی به چشم تامل نگر بدین تمثال / که تات مات شود دیدگان ز حیرانی
یکی درست بدین نوجوان نگر ز نخست / کهراست ماه دو هفته است و یوسف ثانی
به زلفکانش چندان که چشم کار کند / همی نبیند چیزی به جز پریشانی
سپید سیم سرینش چو کوه بلّورست / که میبلغزد در وی نگاه انسانی
چنان عودش برپا بودکه پنداری / ستاده گرز به کف رستم سجستانی
فکنده رخش در آن عرصهای که میبینی / فشرده میخ در آن ثقبهای که میدانی
زن نجیب کهنسالش از قفا نگران / چو پاسبان که کند دزد را نگهبانی
چو صرفهجویی و امساک عادت نجباست / نجیبوار کند شرفهای پنهانی
به شوهرش ز نجابت جماع میندهد / که از نجیب عجیبست فعل شهوانی
قضیب شوی نخواهد به فرج خویش تمام / که مال شوی نسازد تلف به نادانی
غرض چهگویم زن از قفا چو حلقه بهدر / ز پیش شوی جوان گرم حلقه جنبانی
چنان کنیزک زن راگرفته است به کار / که هرکه بیند گردد ز دور شیطانی
کنیزکی شهدالله ز شهد شیرینتر / لطیف و دلکش و موزون چو شعر قاآنی
تبارکالله فرجی دو مغزه چون بادام / به شرط آنکه به بادام شکر افشانی
زن نجیب وی اندر قفا یساولوار / گرفته چوب و درافکنده چین به پیشانی
کنیز مطبخی از خشم نیمسوز به دست / ستاده بر طرفی همچو دیو ظلمانی
کنیزک دگر استاده گرم شکرخند / زکار زانیه و فعل شوهر زانی
به شهوت و غضب طبع آدمی ماند / اگر تو معنی این نقشها فروخوانی
چو شهوت از طرفی دست عقل برتابد / سپه کشد ز دگر سو قوای روحانی
تو نقش فانی دنیا ببین و عبرت گیر / که این ستوده سخن حکمتیست لقمانی