قاآنی › وله ایضاً| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان فرتوت باز جوانی از سرگرفت / به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت
چو تیره زای سحاب بر آسمان پرگرفت / ز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت
به بوستان سرخ گل چرا همی لب گزد / نهان شود زیر برگ چو باد بر وی وزد
چو دخت دوشیزه‌ای که زیر چادر خزد / ز خوف نامحرمی که خواهدش لب مزد
صبا رخ ارغوان به شوخی از بس مکد / چو دانهای عقیق ز عارضش خون چکد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژکد / که پوست در پیکرش چو نار می‌بترکد
طبق ط‌بق سیم و زر به فرق عبهر چراست / به سیمگون بنجه‌اش پیالهٔ زر چراست
به جام سیمابیش شراب اصفر چراست / شرابش آمیخته به مشک و عنبر چراست
نشسته لاله خموش چو شاهدی پر دلال / ز بس که خوردست می به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال / به چهر گلنارگون نهاده از مشک خال
سمن به باغ اندرون چو بر فلک مشتریست / چنان بود تابناک که زهره‌اش مشتریست
چو برگشاید دهن به شکل انگشتریست / بهار صنعت نما چو تاجر ششتریست
شکوفه طفلیست خرد تنش به نرمی حریر / رخش‌ به رنگ سهیل لبش به بوی عبیر
ندانم از رنج دهر به کودکی گشته پیر / و یا دوید از دلش به عارضش رنگ شیر
هلا بیابان عمر چرا به غم طی کنیم / میی گران‌سنگ ده که اسب غم پی کنیم
بیا غمان را علاج به ناله نی کنیم / چو لاله برطرف باغ پیاله پر می کنیم
ز اصل صلصال خویش به پای او ریخت خاک / از آن میی کادمش نشاند در خلد تاک
به سالیان تافتند بر او سهیل و سماک / به ریشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاک
ز صنع پروردگار چو در مدور همه / ز قدرت کردگار چو خور منور همه
چو شعر من آبدار چوگل معطر همه / چو دل گهرهای چند نهفته در بر همه
علیقلی میرزا امیر شهزادگان / یمین فرماندهان امین آزادگان
مجیر دلخستگان مغیث افتادگان / دلیر شمشیرزن چوگیو کشوادگان
سحاب جود و سخا محیط علم و عمل / سپهر مجد و بها غیاث ملک و ملل
جهان عز و علا پناه دین و دول / مدار خوف و رجا شفیع جرم و زلل
چو رخ نماید قمر چوکف‌‌شاید سحاب / چو کینه توزد سپهر چو دیو سوزد شهاب
چو وقعه جوید هژبر چو حمله آرد عقاب / به حلم وافر نصیب به علم کامل نصاب
زهی ملکزاده‌ای که زیب دنیا تویی / بهشت اجلال را درخت طوبی تویی
سپهر اقبال را سهیل و شعری تویی / زمانه را از نخست مهین تمنی تویی
به وقعه ضیغم کُشی به‌ پهنه پیل افکنی / به قوت اژدردری به حمله شیر اوژنی
به بزم دریا دلی به رزم رویین تنی / زمانهٔ قاهری ستارهٔ رو‌شنی
نگردی از جود سیر بدین سخا ابر نیست / نترسی از اژدها بدین ‌جگر ببر نیست
به قدر یک ذره‌ات گه سخا صبر نیست / اگرچه بر تو زکس به هیچ رو جبر نیست
چو در مدیحت مرا زبان گفتار نیست / بجز دعایت مرا ازین سپس‌ کار نیست
بلی شدن بر سپهر پلنگ را یار نیست / پلنگ راگو مپوی سپهرکهسار نیست
هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره / همیشه تا آسمان بود به شکل کره
هماره تا خط راست نمی‌شود دایره / به جان خصم تو باد زنار غم نایره