قاآنی › وله ایضاً فی مدحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز برآمد به کوه رایت ابر بهار / سیل فرو ریخت سنگ از زبر کوهسار
باز به جوش آمدند مرغان از هر کنار / فاخته و بوالملیح‌ صلصل و کبک و هزار
هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت / کز همه گلها دمد بیشتر از طرف‌ کشت
وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت / گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت
دیدهٔ نرگس به باغ باز پر از خواب شد / طرهٔ سنبل به راغ باز پر از تاب شد
آب فسرده چو سیم باز چو سیماب شد / باد بهاری بجست زهرهٔ وی آب شد
غبغب این می‌مکد عارض آن می‌مزد / نرمک نرمک نسیم زیر گلان می‌خزد
گه به چمن می‌چمد گه به سمن می‌وزد / گیسوی این می کشد گردن آن می گزد
لاله درآمد به باغ با رخ افروخته / بهرش خیاط طبع سرخ قبا دوخته
سرخ‌قبایش به‌بر یک‌دو سه‌جا سوخته / باکه ز دلدادگان عاشقی آموخته
طفل چو زاید ز مام گریه کند زودسر / بهر تقاضای شیر وز پی قوت جگر
وز پس‌ گریه کند خنده به چندی دگر / طفل شکوفه چرا خندد زان پیشتر
باغ چو از ایزدی جامه مُخلّع شود / ظاهر از انواع گل شکل مضلع شود
یکی مخمس شود یکی مربع شود / یکی مسدس شود یکی مسبع شود
بر سر سیمینه طشت طاسک زر بر نهاد / نرگسک آن طشت سیم باز به سر برنهاد
بر پر زرین او ژاله گهر بر نهاد / در وسط طاس زر زرین پر بر نهاد
چون ز تن‌ سرخ بید ‌گشت عیان سرخ باد / از فزعش ارغوان در خفقان اوفتاد
نامیه همچون طبیب دست به نبضش نهاد / پس بن‌ بازوش بست ز اکحل او خون‌ گشاد
کنیزکی چینی است به باغ در نسترن / سپید و نغز و لطیف چو خواهرش یاسمن
ستارگانند خرد بهم شده مقترن / و یا گسسته ز مهر سپهر عقد پرن
د‌ایرهٔ سرخ گل گشته مضرّس‌ چراست / بر تنش این ایزدی جامهٔ اطلس چراست
دیبه او بی‌نورد این همه املس چراست / بوته صفت در میانش‌ زرّ مکلّس چراست
بلبلکان زوج زوج زیر و بم انگیخته / صلصلکان فوج فوج خوش بهم آمیخته
پشت به غم داده خلق در نغم آویخته / تیغ تعنت قهر یر الم آهیخته
بلبل بر شاخ گل نغمه سراید همی / نغمه‌اش از لوح دل زنگ زداید همی
شاهد گلزار را خوش بستاید همی / نی غلطم کاو چو من مدح نماید همی
فاخر فخری لقب مفخر اولاد جم / علیقلی میرزا زادهٔ شاه عجم
کلیم‌ کافی کلام کریم وافی کرم / به بزم میر اجل به رزم شیر اجم
چون ز طبیعی سخن یا ز الهی کند / آنکه به ملک هنر دعوی شاهی کند
چون ز اوامر حدیث یا ز نواهی کند / حلّ مسائل همه نیک کماهی کند
جداول زیجها نگاشته در نظر / شکل مجسطی تمام کشیده اندر بصر
زاویه و جیب و ظلّ جمله بداند ز بر / نسبت قطر و محیط صورت قوس و وتر
بوالفرج و بوالعلا بوالحسن‌ و نفطویه / اصمعی‌ و واقدی مازنی‌ و سیبویه
ازهری و یافعی، جاحظ و بن خالویه / کل یثنی علیه کل یاوی الیه
که‌ چند هستش دیار که چیستش ‌‌طول و عرض / به علم جغرافیا یعنی در وصف ارض
هم از نظام دول ز لشکر و باج و قرض / هم از رسوم ملل هم از تکالیف فرض
بی‌مدد دوربین دیده درنگ و شتاب / یازده سیاره را گرد کرهٔ آفتاب
قلی‌ و قسنی‌ ازو نکته بَر و نکته‌یاب / دورهٔ اقمار را نیک بداند حساب
مسائل فلسفی ز بر بداند همی / مطالب صرف و نحو ز بر بخواند همی
شدن به چرخ برین‌ می‌بتواند همی / ز علمهای غریب سخن براند همی
ار ز علا قدر تو به چرخ پهلو زده / طعنه ز خلق جمیل به باغ مینو زده
پیر خرد پیش تو چو طفل زانو زده / گاه غضب با پلنگ پنجه به نیرو زده
در صف ناورد تو بیژن و گودرز چیست / دیو و تهمتن کدام طوس و فرامرز چیست
جنبش بال پشه پیش زمین لرز چیست / کشور بخشی و گنج باغ چه و مرز چیست
به‌ جود صد حاتمی به حلم صد احنفی‌ / به ‌فضل‌ صد جعفری به‌ علم‌ صد آصفی
جلیل چون آدمی جمیل چون یوسفی / در صف شهزادگان تو ز هنر سر صفی
عقلی در زیرکی خلدی در ایمنی / دهری در کین‌کشی چرخی در دشمنی
خاکی در احتمال آبی در روشنی / بادی در سرکشی ناری در توسنی
اهل زمین فوج فوج خلق زمان خیل خیل / سیم ستانند و زر از کف تو کیل کیل
گوهر گیرند و لعل روز و شبان ذیل ذیل / گاه سخا کوه کوه وقت عطا سیل سیل
خندهٔ تو گاه خشم خندهٔ شیر نرست / هرکه نگرید از آن خنده ز شیراشیرست
قافیه گو جعل باش جعل ز من درخورست / حشمت من در سخن صد ره از آن برترست
ملک نژادا چو من جهان نزاید همی / پس از من ای بس حکیم که می‌بیاید همی
به مرگ من پشت دست ز غم بخاید همی / دو دست خویش از اسف بهم بساید همی
تا که زمین روز و شب‌‌ گردد بر گرد شمس / تا که بتازی زبان روز گذشته است امس
تا که حواس است‌ عشر ظاهر از آن‌ عشر خمس / سامعه و باصره ناطقه و شمّ و لمس