بت سادهٔ رفیق بط بادهٔ رحیق / مرا به ز صد حشم مرا به ز صد فریق
نخواهم غذای روح به جز بادهٔ رقیق / نجویم انیس دل به جز سادهٔ رفیق
بحمدالله از بتان مرا هست دلبری / به طلعت فرشتهای به قامت صنوبری
به رخ ماه نبخشی به قد سرو کشمری / به دل سنگ خارهای به تن کوه مرمری
خطش یک قبیله مور رخش یک حدیقه گل / تنش یک دریچه نور لبش یک قنینه مل
خطش ماه را ز مشک به گردن فکنده غل / لبش بر چَه ِ عدم ز یاقوت بسته پل
خرامندهتر زکبک سیه چشمتر زوعل / دهان نیستش وزو سخنهاکنند جعل
ز عشق وی ابرویش در آتش فکنده نعل / رخش از نژاد گل لبش از نتاج لعل
نخواهم کسی گزید ازین پس به جای او / که هرگز ندیدهام بتی با وفای او
چو جاوید زنده است دلم در هوای او / سزد گر به زندگی بمیرم برای او
چو خواهم ازو شراب دوَد گرم در وثاق / صراحیّ و جام را فرود آورد ز طاق
بریزد ز دست خویش می از شیشه در ایاق / پس آنگاه به دست من دهد با صد اشتیاق
چو من درکشم قدح سراید که نوش باد / به قول قلندران همه جزو هوش باد
هزار آفرین ترا به جان از سروش باد / به جز در ثنای تو زبانها خموش باد
فلک فر علیقلی که جودش بود فره / برویش ندیده کس مگر روز کین گره
ز سهم خدنگ او چو بیرون جهد ز زه / کند ماه آسمان چو ماهی به تن زره
دلش بیتی از کرم مکارم نجود او / فلک رفته در رکوع ز بهر سجود او
نماید در جهان همه شکر جود او / تنی هست روزگار روانش وجود او
ز رایش به مویه ماه ز جودش به ناله نیل / هم از فضل بیمنال هم از عدل بیعدیل
سخنهای او بلند سخایای او جمیل / کرمهای او بزرگ عطاهای او جزیل
ز رخسار شاملش زمین روضهٔ ارم / ز انصاف کاملش جهان حوزهٔ حرم
به یکره چو آفتاب کفش پاشد از کرم / به قدر ستارگان اگر باشدش درم
زهی بخت حاسدت شب و روز در رقود / به میزان خشم او تن دشمنان وقود
کمان از تو ممتحن چنان کز محک نقود / سزد عقد جو ز هر کمند ترا عقود
پرد تا به عون پر همی طیر در هوا / دود تا بزورگام همی رخش در چرا
دمد تا به فرودین همی از زمین گیا / رسد تا به بندگان ز شاهان همی عطا
ترا یسر در یسار ترا یمین در یمین / به ارزاق خاص و عام دل و دست تو ضمین
ملک گویدت ثنا فلک بوسدت زمین / جهان با همه جلال ترا بندهٔ کمین