الا که مژده میبرد به یار غمگسار من / که باغ چون نگار شد چه خسبی ای نگار من
توان من روان من شکیب من قرار من / سرور من نشاط من بهشت من بهار من
دهند مژده نوگلان که نوبهار میرسد / به شیر او ز بلبلان نه یک، هزار میرسد
نسیم چون قراولان ز هر کنار میرسد / به گوش من ز صلصلان خروش تار میرسد
بهار را چه می کنم بتا بهار من تویی / ز خط و زلف عنبرین بنفشهزار من تویی
هزار و گل چه بایدم گل و هزار من تویی / به روزگار ازین خوشم که روزگار من تویی
مرا نگار نیکپی شراب ملک ری دهد / شرابهای ملک ری مرا کفاف کی دهد
بلی کفاف کی دهد شرابها که وی دهد / مگر دو چشم مست وی کفایتم ز می دهد
نگر کران راغها چه سبزها چه کشتها / ز لالهها به باغها فراز خاک و خشتها
عیان نگر چراغها شکفته بین بهشتها / نموده تر دماغها چه خوبها چه زشتها
دمن شد ای پسر یمن شقیقها عقیقها / نشسته مست در دمن شفیقها رفیقها
چمیده جانب چمن رفیقها شفیقها / گسارده به رطل و من عتیقها رحیقها
ملاذ و ملجاء مهان خدیو زادهٔ مهین / عطیه بخش راستان خدایگان راستین
سپهرش اندر آستان محیطش اندر آستین / به صد قرون ز صد قران فلک نیاردش قرین
سلیل خسرو عجم فرشته فر علیقلی / چراغ دودمان جم به بخردی و عاقلی
همال ابر درکرم مثال ببر در ریلی / هلاک جان گستهم ز پهلوی و پر دلی
به روز کین که جایگه به پشت رخش میکند / چو سنگریزه کوه را زگرز پخش می کند
به خنجری که خندها به آذرخش می کند / سر و تن حسود را هزار بخش می کند
اگر فتد ز قهر او به نه فلک شرارهای / به یک سپهر ننگری نسوخته ستارهای
ز روی خشم اگرکند به لشکری نظارهای / گمان مبرکه جان برد پیادهای سوارهای
اگر به گاه کودکی خرد نبود مهد او / به کسب دانش این قدر ز چیست جد و جهد او
به خاک اگر دمی دمد عقیق پر ز شهد او / تمام نیشکر شود نباتها به عهد او
اگر چه بهرهای مرا ز مال روزگار نی / چو والیان مملکت شکوه و اقتدار نی
حمال نی خیول نی بغال نی حمار نی / جلال نی جیوش نی پیاده نی سوار نی
همیشه تا بود مکان به بحر آبخوست را / هماره تا در آسمان نحوستست بست را
تقابل است تا به هم شکسته و درست را / چنانکه تند و کند را چنانکه سخت و سست را
همیشه تا که نقطهای بود میان دایره / که هرخطی که برکشی از آن به سوی چنبره
مرآن خطوط مختلف برابرند یکسره / حسود باد صید او چو صید باز قبره