قاآنی › وله ایضاً فی مدحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای زلف تیره سایهٔ بال فرشته یی / یا از سواد دیدهٔ حورا سرشته‌ای
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره‌ای / یا نی فرشته است و‌ تو بال فرشته‌ای
بر گرد مه ز مشک سیه توده توده‌ای / بر سرخ گل ز سنبل‌تر پشته پشته‌ای
هندو به چهره لام‌‌ کشد وین عجب که تو / هندویی و به صورت لام نوشته‌ای
عودی نه عنبری نه عبیری نه نافه‌ای / دامی نه حلقه‌ای نه کمندی نه رشته‌ای
طومار عمر تیرهٔ مایی و از جفا / طومار عمر زنده‌دلان درنوشته‌ای
برگشته‌ای چو لشکر برگشته از قتال / مانا ز غارت دل ما بازگشته‌ای
بی کلفت مضار به بس قلب خسته‌ای / بی‌زحمت محاربه بس خلق کشته‌ای
در باغ خلد خسبی از آن رو معطری / در آفتاب گرد‌ی از آن رو برشته‌ای
از عود نردبانی از آن پایه پایه‌ای / وز مشک بادبانی از آن رشته رشته‌ای
دام دلیّ و در برت آن خال مشکبار / مانند دانه‌ایست که در دام هشته‌ای
یا تخم فتنه‌ایست که در مرغزار حسن / از بهر بیقراری عشاق کشته‌ای
چون سبز کشته‌ایست خط یار و تو مدام / دهقان صفت مجاور آن سبزکشته‌ای
آید چو خاک مقدم شاه از تو بوی مشک / زلفا مگر به مشک‌فروشان گذشته‌ای
ای زلف تیره هر دم دامن فرازنی / تا دامنی بر آتش‌ سوزان ما زنی
خواهی مگر که گل چنی از باغ چهر یار / کاو‌یدن همی چو گلچین‌ دامن فرازنی
زنگی فرو‌زد آتش و دامن‌ بر او زند / زنگی نیی بر آتش دامن چرا زنی
هندو گر آف‌تاب پرستد تو ای شگفت / چندین بر آفتاب چرا پشت پا زنی
زآنسان که ‌خویش‌ را به‌ حواصل ‌زند عقاب / هرلحظه خویش‌ را به رخ دلربا زنی
بر روی یار من چو دهد جنبشت نسیم / مانی بزنگیی که برو می قفا زنی
معذور دارمت اگرم قصد جان کنی / هندویی و به خون مسلمان صلا زنی
مو کیمیای زر بود اکنون به چهر ما / مویا رواست‌‌ گر قدری کیمیا زنی
بازو زنند بهر شنا اندر آب و تو / بازو همی به خون دل آشنا زنی
دلها ز کف ربایی و ‌هردم به کار ظلم / تحسین کنی سپاس بری مرحبا زنی
کی سایه افکنی به سر ما تو کز غرور / بر فرق آفتاب فروزان لوا زنی
هندوی آستانه ی شاهی از آن قبل / هردم طپانچه بر رخ شمس الضحی زنی
ای زلف هر دلی که بود در ضمان تو / از فتنهٔ زمانه بود در امان تو
دل جای در تو دارد و تو در دل ای عجب / تو آشیان او شده او آشیان تو
جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جان / تو پاسبان او شده او پاسبان تو
چشمم شبان تیره همی آرزو کند / تا از شبان تی‌ره بجویم نشان تو
د‌امن فرو مچین که گرم جان رود ز دست / از دامن تو دست ندارم به جان تو
با ابروان به کشتن ما عهد بسته‌ای / مشکل توان کشید ازین پس‌ کمان تو
حالی مرا عنان تحمّل رو‌د ز دست / هرگه که باد دست زند در عنان تو
دلهای ما چو بارگران می کشی به دوش / چون موی از آن خمیده تن ناتوان تو
گویند سوی چین نرود هیچ کاروان / وین رسم باژگونه بود در زمان تو
دلها کند به چین تو چون کاروان سفر / وز چین زلف تو نرود کاروان تو
مانا غلام درگه شاهی از آن قبل / خورشید سرگذارد بر .آستان تو
درج عقیق وگوهر اگر نیستی ز چیست / آویزهٔ عقیق و گهر بر میان تو
نی نی چو من مدیح جهاندارگفته‌ای / کانباشتست از در وگوهر دهان تو
مشکین چو خلق شاه جهانی از آن بود / زیب عرواب مدحت من داستان تو
ای زلف گشته پیکر من مویی از غمت / از مویه دامنم شده آمویی از غمت
جایی ندانم از همه آفاق کاندرو / چشمان من نکرده روان جویی از غمت
محراب‌وار خم شودم پشت بندگی / گر در رسد اشارهٔ ابرویی از غمت
چوگانم احتیاج نباشدکه روز و شب / سرگشته‌ام چو گوی بهر کویی از غمت
گر صدهزارکوه گرانم نهد به دوش / آسان کشم چوکاه به نیرویی از غمت
جنت جهنمی شود از تفّ آه من / گر بشنوم به ساحت آن بویی از غمت
جان کیست تن کدام صبوری چه‌ تاب چیست / گر در رسد بشارت یرغویی از غمت
تا بو که قصهٔ تو بپوشم از این و آن / آرم هماره روی بهر سویی از غمت
موی ازکفم برآمد و برنامدم ز دست / کز کف به اختیار دهم مویی از غمت
زان روکه برده باد بهر سوی بوی تو / رومی نهم چو باد به‌هر سویی از غمت
مانی غبار مقدم شه را به بوی و رنگ / زان در جهان فتاده هیاهویی از غمت
ای زلف همچو چنگل شهباز بینمت / یالیت اگر به چنگل شه باز بینمت
از بس به گونه تیره و در حمله خیره‌ای / پرّ غراب و چنگل شهباز بینمت
چون بخت دشمن ملک آشفته‌ای ولیک / چون خنگ شاه سرکش و طناز بینمت
شاه جهان مگر به تو دستی درازکرد / کز فرط فرّهی همه تن ناز بینمت
طراره‌ای به سیرت و جزاره‌ای به شکل / جادوی هند و کژدم اهواز بینمت
شیرازهٔ صحیفهٔ حسنیّ و از جفا / شور عراق و فتنهٔ شیراز بینمت
بوی تو ره نماید ما را به سوی تو / مشکی شگفت نیست که غمّاز بینمت
اندر قفای لشکر دلهای خستگان / چون گرد خنگ شاه سبک تاز بینمت
مانند سایهٔ علم شه به کوه و دشت / گه بر نشیب و گاه بر فراز بینمت
در پای یار من به ارادت سرافکنی / ویحک چو جیش خسرو سرباز بینمت
شاهی که چون به جوشن ماهی در انجمست / یا غوطه‌ور نهنگی در بحر قلزمست
گر جویی از جمال به مهرش تفاخرست / ور گویی از جلال به چرخش تقدّمست
گیهان به بحر جودش چون قطرهٔ یمست / ‌گردون به‌ دشت جاهش چون‌ حلقهٔ کمست
غایب نگردد از نظر خلق رحمتش / ماند همی به نور که در چشم مردمست
بیضا فروزد از دل کاینم تفکرست / پروین فشاند از لب کاینم تکلّمست
با تیغ بحر سوزش الیاس و خضر را / اول عمل که فرض نماید تیمّمست
در نوک تیغ و نیش سنانش به روز رزم / یک حمیر اژدها و یک اهواز کژدمست
آن کوه ره‌نوردکه رخشش نهاده نام / چرخ مدوّرش چو یکی گوی در دمست
البرزکوه با همه برز و همه شکوه / چون سنگریزه‌ایست کش آژیده در سُمست
هم سیر او ز گرمی استاد صرصرست / هم پشت او ز نرمی خلاق قاقمست
هرگه به حمله آتشی از نعل او جهد / آن آتش دمان را الوند هیزمست
کوه رزین و باد بزین روز کارزار / گویی گه درنگ و شتابش اَب و اُم است
با بخت حمله‌اش را گویی توافقست / با فتح پویه‌اش را مانا تلازمست