قاآنی › در بعضی از فتوحات شاهزاده شجاع‌السلطنه گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختند / هر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند
در هوای مهرگان هنگامه را کردند گرم / نوشدارویی برای دفع سرما ساختند
تا شود صادر به هر ملکی مسرت قدسیان / ز آفتاب و آسمان توقیع و طغرا ساختند
در ترازو از پی سنجیدن وزن نشاط / کفهٔ جان را پر از کیل تمنا ساختند
ای عجبتر آنکه بی‌تأثیر نفس ناطقه / آنچه در خورد بهار از صنع والا ساختند
از پی تفریح جان‌ها ساقیان سیم‌ساق / بدر ساغر را پر از خورشید صهبا ساختند
یا ید بیضای موسای کلیم‌الله را / مشرق اشراق نور طور سینا ساختند
بهر دفع ساحران غصه و غم گلرخان / از سر زلف سیه ثعبان موسی ساختند
در خط و قد و خد و زلف پریرویان شهر / سنبل و سرو و گل و ریحان بویا ساختند
همچو مریخ از هلال تیغ دژخیمان شاه / خصم جوزن را به میزان شکل جوزا ساختند
بوالعجب هنگامه ای خلق جهان آراستند / طرفه جشنی جانفزا پیر و جوان آراستند
گر نشد بیت‌الشرف بیت‌الهبوط آفتاب / جشن نوروزی چرا در مهرگان آراستند
تا ز تنشان روح نگریزد ز شادی در عروق / رشته‌ها هر یک ز بهر حبس جان آراستند
جان به تنشان تازه شد از تنگ ظرفی لاجرم / جای اول روح را در استخوان آراستند
تا حَمَل را باز نشناسد ز جدی آهوی چرخ / جشن نوروزی دو مه پیش از کمان آراستند
گر نه افریدون فری بر بیوراسبی‌، چیره شد / مهرگان جشن از چه رو در هر کران آراستند
یا فکند آرش‌ کمانی تیری از آمل به مرو / کز طرف فرخنده جشنی تیرگان آراستند
یا نه امطار مطر شد بعد چندین سال قحط / جشن شایانی به روز مهرگان آراستند
یا مقید ساخت خصم نامقید را ملک / کز فرح جشنی فره در جاودان آراستند
عافیت اکنون چو تیغ شاه عالم‌گیر شد / کان دَدِ پتیارهٔ دیوانه در زنجیر شد
تیغ خونریز ملک از کشتن او عار داشت / تا نپنداری که در پاداش او تأخیر شد
گفته‌بود اختر شناسش تاج ورخواهی شدن / حکم ازین بهتر که تاج تارکش شمشیر شد
خوشهٔ عمرش از آنرو احتراق تیر سوخت / کاو به برج خوشه زاد و کوکب او تیر شد
نوجوان‌تر گشت بخت شه به ‌عالم ای شگفت / کز مدار مدت او چرخ گردان پیر شد
دید خم خام شه بر یال خود در خواب خصم / خم خام اکنون به بند آهنین تعبیر شد
قهر شاه آمد چو یزدان دیر گیر و سخت گیر / سخت بگرفتش‌ چه‌غم گر چند روزی دیر شد
خصم در دل صورت قهر ملک تصویر کرد / صورتی بی‌جان بسان صورت تصویر شد
ای پس از داور خداگیهان خدای راستین / شاه گردون آستان دارای دریا آستین
قابض ارواح را تیغت بود بئس‌البدل / واهب نصرت سپاهت را بود نعم‌المعین
لفظ شمشیرت نگارند ار به فرق بدسگال / ارّه بر فرقش نهد دندانهای حرف شین
در رحم گر نام تیغ جانستانت بشنود / از هراس جان به سوی نطفه بر‌گردد جنین
ای که اندر نسبت کاخ رفیعت آمدست / پایمال گاو و ماهی پیکر عرش برین
گر شتابد از پی اخبار ماضی توسنت / داستان نوح و آدم را نگارد بر سرین
تا بنای آستانت بر زمین شد آسمان / در توهّم کز چه ساکن عرش اعظم بر زمین
گر مدد از شاهباز همتت یابد ذناب / افکند درکاسهٔ گردون طناطن از طنین
گر به دوزخ جاکند لطف گنهکاران زنند / طعن‌ها بر آنکه اندر روضهٔ رضوان مکین
بخل را تنها به به ذلت معن باذل ساخته / فتنه را عدالت انوشروان عادل ساخته
تا بخوابد فتنه‌ در عهدت‌ به‌خواب نیستی / دایهٔ گردون ز مهر و مه جلاجل ساخته
حلقهای نجم را درهم کشیدست آسمان / از برای گردن خصمت سلاسل ساخته
بس که از رشک ضمیرت گریه کردست آفتاب / اشک چشمش رهگذار چرخ را گل ساخته
طعنه بر رایت مگر زد کز مدار آفتاب / سایر سیاره را قهر تو مایل ساخته
بدسگال اکنون به قانون عرب رفعش رواست / کش به فعل بغض تو آفاق فاعل ساخته
لطفت از زهر هلاهل نوش نحل آرد ولیک / قهرت از قند مکرر سمّ قاتل ساخته
وانگهی چون تیر رانی درکمان‌ گویند خلق / نک عطارد بین به برج قوس منزل ساخته
چون سپر بر سرکشی هنگام کین گویند بدر / خویش را بر پیکر خورشید حایل ساخته
چون زری شبدیز راندی زی خراسان ای ملک / گشت ز آهنگت دوتاری دل هراسان ای ملک
هردو را بر تیره دل اندیشهٔ رزمت‌ گذشت / نز پی گردنکشی ز اندیشهٔ جان ای ملک
چهرهٔ اقبالشان در ششدر خواری فتاد / زانکه بودندی حریف آب‌دندان‌ ای‌ ملک
زان سپس هر یک فرستادند زی خوارزم شاه / هدیهای وافر و پیک فراوان ای ملک
آن دد ناپاک زاد از هیبتت جان داد از آنک / بود در گوشش هنوز افغان افغان ای ملک
زان سپس با چار‌گرد از خاوران راندی به‌قهر / زی دز با خزر و مرز زاوه یکران ای ملک
قومی از افغان دون یاری ده خصم زبون / بسته با هم از پی کین تو پیمان ای ملک
قصه کوته کشتی از آن ناکسان چندانکه گشت / تا دو صد فرسنگ سنگ مرج مرجان ای ملک
لاجرم زآن هردو تاری دل یکی را کرد چرخ / چون برهمن بستهٔ‌ زنجیر رُهبان ای ملک
تا ابد یارب ملک در ملک گیتی شاه باد / بر رعیت شاه و بر هر شاه شاهنشاه باد
تا نگردد چار مادر بر عدویش حامله / شوی نه افلاک را زین پس عنن درباه باد
تا قیامت بر لبش از فرط بخشش حرف لا / نگذرد ور بگذرد با لفظ الاالله باد
گر نیندازد به گردن ماه طوق بندگیش / رنج سرطانی ز سرطانش به باد افراه باد
خدمتش را گر عطارد بندد از جوزا کمر / خوشه‌چین خرمنش مهر ار نباشد ماه باد
ور به میزان سعادت زهره سنجد طالعش / تا قیامت گاوش اندر خرمن بدخواه باد
گر به خاک آستانش رخ نساید آسمان / تا ابد اندام شیرش طعمهٔ روباه باد
بهر خوانش برّه را مریخ اگر بریان کند / نیش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه‌ باد
گر کمان خویش را پیشش نیارد مشتری / جسم‌حوتش صید قلاب ستم ناگاه باد
ور زحل در چرخ دولایی ز بهر مطبخش / جدی را بریان نسازد دلوش اندر چاه باد