برشد سپیدهدم چو ازین دشت لاجورد / مانندگردباد یکی طشت گردگرد
مانند عنکبوتی زرّین که بر تند / برگنبدی بنفش همه تارهای زرد
یا نقشبندی از زر محلول برکشد / جنبنده خار پشتی بر لوح لاجورد
برجستم و دوگانه کردم یگانه را / با آنکه جفت نیست سزاوار ذات فرد
می خواستم ز ساقی زد بانگ کای حکیم / در روز آفتاب ننوشد شراب مرد
گفتم تو آفتابی و هرجا تو با منی / روزست پس نباید اصلاً شراب خورد
گفتا گلی بباید و ابری به روز می / گفنم سرشک بنده سحاب و رخ تو ورد
خندید نرم نرمک و گفتا به زیر لب / کاین رند پارسی را نتوان مجاب کرد
القصههمچو لعل خودا-ن طفل خردسال / آورد لاله رنگ میی پیر و سالخورد
بنشست و داد و خوردم و بهرکنار و بوس / با آن صنم فتادم درکشتی و نبرد
من میربودم از لب او بوسهای گرم / او می کشید در رخ من آههای سرد
میرفت و همچو مینا مستانه میگریست / چون جام باده با دل یرخون ز روی درد
کای عضو عضو پیکرت از فرق تا قدم / بگشوده چشم شهوت چون کعبتین نرد
تاکی هوای عشرت مدح ملک سرای / پیری بساط صحبت اطفال در نورد
تاکی غم بهار و غم دی خوریم ما / یک چند جای غم به اگر می خوریم ما
نز تخمهٔ بهار و نه از دودهٔ دییم / از چه غم بهار و غم دی خوریم ما
دانیم رفته ناید وز سادگی هنوز / هرچیز میرود غمش از پی خوریم ما
در پای خم بیا بنشانیم گلرخی / کاو هی پیاله پر کند و هی خوریم ما
بوسیم پستهٔ لب و بادام چشم او / تا نقل و می زچشم و لب وی خوریم ما
رنجیده شیخ ازینکه نهان باده میخوریم / رنجش چرا به بانگ دف و نی خوریم ما
گویند عمر طی شود از می حذر کنید / از وجد آنکه عمر شود طی خوریم ما
می چونکه یادگار جم وکی بود بیار / جامی که تا به یاد جم و کی خوریم ما
درکام بر نفس ره آمد شدن نماند / از بس که جام باده پیاپی خوریم ما
ساغر هنوز بر لب ما هم ز شوق می / گوییم لحظه لحظه که می کی خوریم ما
زاینده رود آبش اگر میشود کمست / یک روز اگر صبوحی در جی خوریم ما
ما را خیال خدمت شه مست می کند / نه این دو من شراب که در ری خوریم ما
ای زلف سنبلی تو که برگل شکفتهای / یا اژدری سیاه که برگنج خفتهای
بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد / اینک بنفشهای تو که بر گل شکفتهای
بر نار تفته دستهٔ سنبل کسی نکشت / یک دسته سنبلی تو که برنار تفتهای
بر نار کفته حقهٔ عنبر کسی نبست / یک حقه عنبری تو که بر نار کفتهای
دیدم ز دور در رخ تو آتشین دو شب / پنداشتم که جنگل آتش گرفتهای
بازی و پرده بر رخ خورشید بستهای / زاغی و شاهباز به شهپر نهفتهای
نمرودی ازجفا نه که ریحان خط گواست / بر اینکه تو خلیلی و در نار رفتهای
چون دود و چون شبه سیهی و دل مرا / چون نار تفتهای و چو الماس سفتهای
چیزی ندانمت به جز از سایه بر زمین / از بهر آنکه کاسف ماه دو هفتهای
پر فرشتهای ز چه آلودهای به گرد / مانا که خاک راه شهنشاه رُفتهای