قاآنی › وله ایضاً| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جان / از فتنهٔ ترک تو جهانی شده ویران
کی با تن سهراب کند خنجر رستم / کاری که کند با دلم آن خنجر مژگان
آشفته مکن چون دل من کار جهانی / بر باد مده یعنی آن زلف پریشان
از گوی زنخدانت و چوگان سر زلف / آسیمه سرم دایم چون گوی ز چوگان
از گریهٔ من نرم نگردد دل سختت / هرگز نکند باران تاثیر به سندان
چون نقطه و چون موی شد از غم تن و جانم / در فهم میان و دهنت ای بت خندان
بر وهم میان تو نهادستی تهمت / بر هیچ دهان تو ببستستی بهتان
بر و هم کسی هیچ ندیدم که کمر بست / وز هیچ بیفشانده کسی گوهر غلطان
سروی تو و غیر از تو از آن چهرهٔ رنگین / بر سرو ندیدم که کسی بست گلستان
زلف تو کمندست و دو صد یوسف دل را / آویخته دارد ز بر چاه زنخدان
بر یاد لب لعل تو ای گفت تو لؤلؤ / تا کی همی از جزع فرو ریزم مرجان
بی‌ روی تو در شام فراق ای بت ارمن / آهم ز فلک بگذرد و اشک ز دامن
پیش نظرم نقش جمال تو مصور / هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن
ای فتنهٔ عالم چه بلایی تو که شهری / گشت از تو ندیم ندم و همدم شیون
از جوشن جان درگذرد تیر نگاهت / هرگه به رخ آرایی آن زلف چو جوشن
از دوستیت آنچه به من آمده هرگز / نامد به فرامرز یل ازکینهٔ بهمن
پیدا ز عذار تو بود لاله به خروار / پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن
از لالهٔ تو رفته مرا خاری در پا / از نقرهٔ تو مانده مرا باری بر تن
زین بار مرا کاسته چون که تن چون کوه / زان خار مرا آمده دل روزن روزن
باریک‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب / سودای توام پیشه بود عشق توام فن
با اینهمه‌ام دیدن روی تو پری‌شان / با اینهمه‌ام جستن وصل تو پریون
چون می‌نگرم بستن با دست به چنبر / چون می‌شمرم سودن آبست به هاون
ای زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود / ای روی تو تابنده‌تر از آتش نمرود
با جام و قدح زین‌ سپسم عمر شود صرف / بگزیدم چون مشرب آن لعل می‌آلود
ای سیمبر از جای فزا خیز و فروریز / در ساغر زرین یکی آن آتش بی‌دود
پیش آر می و جام به رغم غم دیرین / بی‌داروی می درد مرا نبود بهبود
ز آن می که از آن هر دل غمگین شد خرم / زآن می که از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود
می سیرت و هنجار حکیمست و تو دانی / بیهوده حکیم این همه اصرار نفرمود
با دختر زر تا نبود کس را سودا / هیهات که برگیرد ازکار جهان سود
ز آن باده که تابنده‌تر از چهر ایازست / درده که شود عاقبت کارم محمود
مقصود من از باده تویی بو که به مستی / آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود
از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزی / از اشک چون من با تو نورزم بمگر جود
ای تنگتر از سینهٔ عشاق دهانت / باریکتر از فکر خردمند میانت
همسنگ قلل شد غمم از فکر سرینت / همراز عدم شد تنم از عشق دهانت
صد خار جفا در دلم از حسرت بشکست / آن باغ که شد تعبیه بر سرو روانت
قد تو بود تیر و کمان ‌آسا ابروت / من جفته قد از حسرت آن تیر و کمانت
بگرفته سنان ترک نگاه تو مژگان / می بگذرد از جوشن جان نوک سنانت
با آنکه خورد خون جهان خاتم لعلت / در زیر نگین آمده ملک دو جهانت
دیگر به پشیزی نخرم سرو چمن را / گردد سوی ما مایل اگر سرو چمانت