انوری › در مدح صدر معظم فخرالدین محمدبن ابراهیم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - در مدح صدر معظم فخرالدین محمدبن ابراهیم سری
حکم یزدان اقتضا آن کرده بودست از سری / کز جهان بر دو محمد ختم گردد مهتری
این به انواع هنر معروف در فرزانگی / وان به اجناس شرف مشهور در پیغامبری
حکم آن در شرع و دین از آفت طغیان مصون / رای این در حل و عقد از قدح هر قادح‌بری
داشت آنرا حلقه در گوش آدم اندر بندگی / دارد این را دیده بر لب عالم اندر چاکری
حکمت آن کرده در بحر شریعت گوهری / همت این کرده بر چرخ بزرگی اختری
بود بر درگاه حکم آن جهان فرمان‌پذیر / هست در انگشت قدر این سپهر انگشتری
هرکه شد در طاعت آن داد دهرش زینهار / هرکه شد در خدمت این داد بختش یاوری
طاعت آن واجبست از بهر امن و عافیت / خدمت این لازمست از بهر جاه و برتری
آن محمد بود از نسل براهیم خلیل / وین محمد هست از صلب براهیم سری
آنکه رایش را موافق گیتی پیمان‌شکن / وانکه حکمش را متابع گنبد نیلوفری
در سخا از دست او جزویست جود حاتمی / وز هنر از رای او نوعیست علم حیدری
راست پنداری که هستند ابر و بحر و چرخ و مهر / چون به دست و طبع و قدر و رای او دربنگری
نور رای او اگر محسوس بودی بی گمان / ز آدمی پنهان نیارستی شدن هرگز پری
حاکی الفاظ عذب اوست عقل ذوفنون / راوی احکام جزم اوست چرخ چنبری
دفتر نیک و بد و گردون گردان کلک اوست / کلک دیدستی که هم کلکی کند هم دفتری
سمع بگشاید ز شرح و بسط او جذر اصم / چون زبان نطق بگشاید به الفاظ دری
در ارادت اول و در فعل گویی آخرست / گر به فکرت بر سر کوی کمالش بگذری
ذره‌ای از حلم او گر در گل آدم بدی / در میان خلق ناموجود بودی داوری
بخشش بی‌منت و طبع لطیف او فکند / شاعران عصر را از شاعری در ساحری
سایلانش در ضمان جود او از اعتماد / گنجها دارند دایم پر ز زر جعفری
ای ز قهرت مستعار افعال مریخ و زحل / وی ز لطفت مستفاد آثار مهر و مشتری
دست اینان کی رسد آنجا که پای قدرتست / پای دهر از دستشان بیرون کن از فرمانبری
تو مهمی زیشان که ایشان خود جهانی‌اند و بس / باز تو در هر هنر گویی جهانی دیگری
چون تویی از دور آدم باز یک تن بود و آن / هم تویی هان تا نداری کار خود را سرسری
در جهان آثار مردم‌زادگی با تست و بس / شاید ار جز خویشتن کس را به مردم نشمری
دست از این مشتی محال‌اندیش خام ابله بدار / نه به زیر منت این جمع بی‌همت دری
شعر من بگذار و یک بیت سنایی کار بند / کان سخن را چون سخن دانی تو باشد مشتری
همچنین با خویشتن‌داری همی زی مردوار / طمع را گو زهرخند و حرص را گو خون‌گری
چند روز آرام‌کن با دوستان در شهر خویش / تا هم ایشان از تو و هم تو ز دولت برخوری
ای بزرگی کز پی مدح و ثنای تو همی / روز و شب بر من ثنا گوید روان عنصری
شد بزرگ از جاه تو جاه من اندر روزگار / شد بلند از نام تو نام من اندر شاعری
تا زند باد خزان بر شاخ زر خسروی / تا کند باد صبا در باغ نقش آزری
جاودان بادی چو آب و آذر و چون باد و خاک / در بقای عیسوی و دولت اسکندری
زان کجا با این چنین لطف و وقار و طبع و رای / دهر را بهتر ز خاک و باد و آب و آذری