انوری › در مدح عزیزالدین طغرائی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی / همت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد / که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیری / جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی
زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله / که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی
زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز / که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی
در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته / غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی
چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایهٔ قدرش / که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی
نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد / وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی
ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در / دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی
به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند / کند امروز بر عکس توالی باز فردایی
گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل / نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی
وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی / زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی
حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد / که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی
به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون / که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی
هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو / اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی
بهار دولت او آن هوای معتدل دارد / که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی
به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخهٔ روشن / اگر یک لحظه در خلوت‌سرای فکرتش آیی
نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه / ز طبع اوست تا چون می‌کند کانی و دریایی
ز بس کز غصهٔ طبعش تفکر می‌کند شبها / شدست اندر عروق لجهٔ او ماده سودایی
ببیند بی‌نظر نرگس بگوید بی‌لغت سوسن / اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم‌آرایی
اگرنه فضلهٔ طبعش جهان را چاشنی بودی / صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی
چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید / چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی
زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی / ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی
قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی / که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی
ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن / چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی
چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم / برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی
خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم / به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی
عجب‌تر اینکه می‌دانی و می‌دانی که می‌دانم / پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی
گرم باور نمی‌داری نمایم چون که بنمایم / عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی
الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش / ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی
از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا / وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی
به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی / ترا این کار برناید تو با این کار برنایی