انوری › غزل شمارهٔ ۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما / دردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم / ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی / فریاد و نالهای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که به جز بار غم نماند / با ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار / تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بوده‌ای / امروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبود / دست قضا ببست در اختیار ما