انوری › غزل شمارهٔ ۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای غارت عشق تو جهانها / بر باد غم تو خان و مانها
شد بر سر کوی لاف عشقت / سرها همه در سر زبانها
در پیش جنیبت جمالت / از جسم پیاده گشته جانها
در کوکبهٔ رخ چو ماهت / صد نعل فکنده آسمانها
نظارگیان روی خوبت / چون در نگرند از کرانها
در روی تو روی خویش بینند / زینجاست تفاوت نشانها
گویم که ز عشوهای عشقت / هستیم ز عمر بر زبانها
گویی که ترا از آن زیان بود / الحق هستی تو خود از آنها
تا کی گویی چو انوری مرغ / دیگر نپرد از آشیانها
داند همه‌کس که آن چه طعنه‌ست / دندانست بتا در این دهانها