انوری › غزل شمارهٔ ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غم عشق تو از غمها نجاتست / مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت / چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
مرا گویند راه عشق مسپر / من و سودای عشق این ترهاتست
ز لعب دو رخت بر نطع خوبی / مه اندر چارخانه شاه ماتست
دل و دین می‌بری و عهد و قولت / چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
عنایت بر سر هجرم به آیین / هم از جور قدیم و حادثاتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی / شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت / امیر عشق را بر من براتست
براتی گر شود راجع چه باشد / نه خط مجد دین شمس الکفاتست