انوری › غزل شمارهٔ ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل در آن یار دلاویز آویخت / فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت / رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی‌یابد صبر / همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی‌یابد آن سلسله موی / کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش / چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد / گل عمرم همه از پای بریخت