انوری › غزل شمارهٔ ۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حسن را از وفا چه آزارست / که همه ساله با جفا یارست
خود وفا را وجود نیست پدید / وین که در عادتست گفتارست
از برون جهان وفا هم نیست / کاثرش ز اندرون پدیدارست
چه وفا این چه ژاژ می‌گویم / که ازو حسن را چه آزارست
تا مصاف وفا شکسته شدست / علم عافیت نگونسارست
عشق را عافیت به کار نشد / لاجرم کار عاشقان زارست
دست در کار عافیت نشود / هر کجا عشق بر سر کارست
عشق در خواب و عاشقان در خون / دایه بی‌شیر و طفل بیمارست
آرزو می‌پزیم چتوان کرد / سود ناکرده سخت بسیارست
اینکه امروز بر سر گنجی / پای فردات بر دم مارست
انوری از سر جهان برخیز / که نه معشوقهٔ وفادارست