انوری › غزل شمارهٔ ۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عشق تو نهانم آشکارست / ز وصل تو نصیبم انتظارست
ز باغ وصل تو گل کی توان چید / که آنجا گفتگوی از بهر خارست
ولی در پای تو گشتم بدان بوی / که عهدت همچو عشقم پایدارست
دلم رفت و ز تو کاری نیامد / مرا با این فضولی خود چه کارست
چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا / کرا فردای گیتی در شمارست
به بند روزگارم چند بندی / سخن خود بیشتر در روزگارست
به عهدم دست می‌گیری ولیکن / که می‌گوید که پایت استوارست
ترا با انوری زین گونه دستان / نه یکبار و دوبارست و سه بارست