انوری › غزل شمارهٔ ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست / هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست
ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک / در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست
هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم / عقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگرست
هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرند / وان گمانها نیز از هریک محالی دیگرست
گرچه در عین کمالست از نکویی گوییا / از ورای آن کمال او کمالی دیگرست
من به حالی دیگرم از عشق او هر لحظه‌ای / زانکه او در حسن هر ساعت به حالی دیگرست