انوری › غزل شمارهٔ ۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا با دلبری کاری بیفتاد / دلم را روز بازاری بیفتاد
مسلمانان مرا معذور دارید / دلم را ناگهان کاری بیفتاد
قبای عشق مجنون می‌بریدند / دلم را زان کله واری بیفتاد
دلم سجادهٔ عشقش برافشاند / از آن سجاده زناری بیفتاد
دلم با عشق دست اندر کمر زد / بسی کوشید و یکباری بیفتاد
مرا افتاد با بالای او کار / نه بر بالای من کاری بیفتاد
جهان را چون دل من بر زمین زد / کنون از دست دلداری بیفتاد