انوری › غزل شمارهٔ ۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان ز رازت خبر نمی‌یابد / عقل خوی تو درنمی‌یابد
چون تو بازارگان ترکستان / می‌نیارد مگر نمی‌یابد
وصل چون دارم از تو چشم که چشم / بر خیالت ظفر نمی‌یابد
گشت قانع به پاسخ تو دلم / وز لبت این قدر نمی‌یابد
غم عشق تو با دلم خو کرد / گویی از من گذر نمی‌یابد
آری این جور و ظلم با که کند / چون ز من سخره‌تر نمی‌یابد