انوری › غزل شمارهٔ ۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد / جز با غم هجر تو دلم کار ندارد
بی‌رونقی کار من اندر غم عشقت / کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد
دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی / هجر تو چنین کار به بیگار ندارد
گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی / این هست غم هجر تو نهمار ندارد
با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو / از گلبن ایام نه گل خار ندارد
گفتی که چو دل جان بده انکار نداری / جانا تو نگوییش که انکار ندارد
چون می‌ننیوشد سخن انوری آخر / یک ره تو بگو گفت ترا خوار ندارد