انوری › غزل شمارهٔ ۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدیدم جهان را نوایی ندارد / جهان در جهان آشنایی ندارد
بدین ماه زرینش در خیمه منگر / که در اندرون بوریایی ندارد
به عمری از آن خلوتی دست ندهد / که بیرون از این خیمه جایی ندارد
به نادر اگر بازی راست بازد / نباشد که با آن دغایی ندارد
نیاید به سنگی در انگشت پایی / که تا او درو دست و پایی ندارد
به معشوق نتوان گرفتن کسی را / که تا اوست با کس وفایی ندارد
بکش انوری دست از خوان گیتی / چنین چرب و شیرین ابایی ندارد