انوری › غزل شمارهٔ ۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشقم این بار جهان بخواهد برد / برد نامم نشان بخواهد برد
در غمت با گران رکابی صبر / دل ز دستم عنان بخواهد برد
موج طوفان فتنهٔ تو نه دیر / عافیت از جهان بخواهد برد
نرگس چشم و سرو قامت تو / زینت بوستان بخواهد برد
رخ و دندان چو مه و پروینت / رونق آسمان بخواهد برد
با همه دل بگفته‌ام که مرا / غم عشق تو جان بخواهد برد
من خود اندر میانه می‌بینم / که زمان تا زمان بخواهد برد
چه کنم گو ببر گر او نبرد / روزگار از میان بخواهد برد
در بهار زمانه برگی نیست / که نه باد خزان بخواهد برد
انوری گر حریف نرد این است / ندبت رایگان بخواهد برد