انوری › غزل شمارهٔ ۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مانده من از جمال تو فرد / هجران تو جفت محنتم کرد
چشمیست مرا و صدهزار اشک / جانیست مرا و یک جهان درد
گردون کبودپوش کردست / در هجر تو آفتاب من زرد
در کار تو من هنوز گرمم / هان تا نکنی دل از وفا سرد
جفت غمم و خوشست آری / اندی که منم ز درد تو فرد
با منت چون تویی توان ساخت / زهر غم چون تویی توان خورد