انوری › غزل شمارهٔ ۱۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانا دلم از غمت به جان آمد / جانم ز تو بر سر جهان آمد
از دولت این جهان دلی بودم / آن نیز به دولتت گران آمد
آری همه دولتی گران آید / چون پای غم تو در میان آمد
در راه تو کارها بنامیزد / چونان که بخواستم چنان آمد
در حجرهٔ دل خیال تو بنشست / چون عشق تو در میان جان آمد
جان بر در دل به درد می‌گوید / دستوری هست در توان آمد
از دست زمانه داستان گشتم / چون پای دلم در آستان آمد
گفتم که تو از زمانه به باشی / خود هر دو نواله استخوان آمد
یکباره سپر بر انوری مفکن / با او همه وقت بر توان آمد