انوری › غزل شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه در وصال تو بختم به کام دل برساند / نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند
چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند / اگر زمانه بخواهد که با توام بنشاند
زمن مپرس که بی‌من زمانه چون گذرانی / از آن بپرس که بر من زمانه می‌گذراند
مرا مگوی ز رویم چه غم رسیده به رویت / رسید آنچه رسید و هنوز تا چه رساند
دلی ببرد که یک لحظه باز می‌نفرستد / غمی بداد که یک ذره باز می‌نستاند
مرا به دست تو چون عشق باز داد وفا کن / جفا مکن که همیشه جهان چنین بنماند
ببرد حلقهٔ زلفت دلم نهان زد و چشمت / چنان‌که بانگ برآمد که این که کرد و که داند
به غمزه چشم تو گفتش که گر تو داری ورنه / من این ندانم و دانم به کارهای تو ماند