انوری › غزل شمارهٔ ۱۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد سر دل به سر نمی‌آید / پای از گل عشق برنمی‌آید
آوخ عمرم به رخنه بیرون شد / وین بخت ز رخنه درنمی‌آید
گفتم شب عیش را بود روزی / این رفت و زان خبر نمی‌آید
دل خانه فروش نام و ننگم زد / دلبر ز تتق به در نمی‌آید
از هرچه کند خجل نمی‌گردد / وز هرچه کنی بتر نمی‌آید
هم‌دست زمانه شد که در دستان / رنگش دو چو یکدگر نمی‌آید
پر کنده شدم وز آشیان او / یک مرغ وفا به پر نمی‌آید
بر هجر نویس انوری کارت / چون کارت به جهد برنمی‌آید