انوری › غزل شمارهٔ ۱۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید / که از خوی تو جز جفا می‌نیاید
جهانیست حسنت که جز تخم فتنه / بر آن آب و خاک و هوا می‌نیاید
مگر بر کجا آمد آسیب هجرت / نشان ده بگو بر کجا می‌نیاید
چنان دست بر خون روان کرد چشمت / که یک تیر غمزه‌اش خطا می‌نیاید
بنامیزد از دوستان زمانه / یکی با یکی آشنا می‌نیاید
از این پس وفا رسم هرگز میا گو / چو در نوبت عشق ما می‌نیاید
خوش آن کم تو گویی برو از پی تو / کسی می‌نیاید چرا می‌نیاید
غم تو کس تست و هرگز نبینی / که پی در پیم در قفا می‌نیاید
بساز انوری با بلا کز حوادث / بر آزادگان جز بلا می‌نیاید