انوری › غزل شمارهٔ ۱۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هیچ دانی که سر صحبت ما دارد یار / سر پیوند چو من باز فرود آرد یار
کاشکی هیچ‌کسی زو خبری می‌دهدی / تا از این واقعه خود هیچ خبر دارد یار
تو ببینی که مرا عشوه دهان خنداخند / سالها زار بگریاند و بگذارد یار
یارت ار جو کند خود چکند چون به عتاب / خون بریزد که همی موی نیازارد یار
انوری جان جهان گیر و کم انگار دلی / پیش از آن کت به همین روز کم انگارد یار