انوری › غزل شمارهٔ ۱۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای غم تو جسم را جانی دگر / جان نیابد چون تو جانانی دگر
ای به زلف کافر تو عقل را / هر زمانی تازه ایمانی دگر
وی ز تیره غمزهٔ تو روح را / هر دم اندر دیده پیکانی دگر
نیست بر اثبات یزدان نزد عقل / از تو بهتر هیچ برهانی دگر
گر ببیند روی خوبت اهرمن / بی‌گمان گوید که یزدانی دگر
ای فرو برده به وصلت از طمع / هر دلی بیهوده دندانی دگر
وی برآورده ز عشقت در هوس / هر کسی سر از گریبانی دگر
نیست بیمار غم عشق ترا / بهتر از درد تو درمانی دگر
دل به فرمانت به ترک جان بگفت / ای به از جان هست فرمانی دگر