انوری › غزل شمارهٔ ۲۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا تا ببینی که من بر چه کارم / نیایی میا برگ این هم ندارم
به جانی که بی‌تو مرا می‌برآید / چه باید جهانی به هم برنیارم
دلی دارم آنجا نه بی پای مردم / غمی دارم آنجا نه بی‌دستیارم
مرا گویی از عشق من بر چه کاری / اگر کار این است بر هیچ کارم
منم گاه و بی‌گاه در دخل و خرجی / غمی می‌ستانم دمی می‌سپارم
غمت با دلم گفت کز عشق چونی / نفس برنیاورد یعنی که زارم
چه گویی غم تو بدان سر درآرد / که در سایهٔ دولتش سر برآرم
فراقا به روز خودت هم ببینم / اگر هیچ باقی است بر روزگارم