انوری › غزل شمارهٔ ۲۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم / مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد / جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی / با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری / ای کافر سنگین‌دل آخر نه مسلمانم
بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست / تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم