انوری › غزل شمارهٔ ۲۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانم / نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم / نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی / مکن تکلیف ناواجب که بی‌دل صبر نتوانم
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان / که بی‌وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم