انوری › غزل شمارهٔ ۲۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشقی چیست مبتلا بودن / با غم و محنت آشنا بودن
سپر خنجر بلا گشتن / هدف ناوک قضا بودن
بند معشوق چون به بستت پای / از همه بندها جدا بودن
زیر بار بلای او همه عمر / چون سر زلف او دوتا بودن
آفتاب رخش چو رخ بنمود / پیش او ذرهٔ هوا بودن
به همه محنتی رضا دادن / وز همه دولتی جدا بودن
گر لگدکوب صد جفا باشی / همچنان بر سر وفا بودن
عشق اگر استخوانت آس کند / سنگ زیرین آسیا بودن